۲۰ تیر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

۸ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

شاعر «کبریت خیس» با «قدم زدن در بابل» به دنبال چیست؟

شناسهٔ خبر: 3669634 -
عباس صفاری درباره تازه‌ترین اثر خود با عنوان «قدم زدن در بابل» می‌گوید این کتاب یادداشت‌هایی از او را در بر می‌گیرد که جنس نگاهش با اشعار او شباهت دارد.
به گزارش خبرنگار مهر، «قدم زدن در بابل» تازه‌ترین اثر منتشر شده از عباس صفاری شاعر ایرانی است که برخلاف سایر آثار او به جای زبان شعر، زبان نثر را برای ارتباط با مخاطب خود برگزیده است. صفاری در این کتاب مجموعه‌ای از یادداشت‌هایی را که در سفرهایش و به بهانه‌های مختلف نگاشته است را در معرض دید مخاطبانش قرار داده تا بتوانند با نگاه شکل دهنده به ذهن یک شاعر با بیانی غیر از شعر آشنا شوند.
عباس صفاری در گفتگو با مهر درباره این کتاب و انتشار آن اظهار داشت: «قدم زدن در بابل» کتابی است مشتمل بر بیش از چهل تک نگاری در زمینه‌های مختلف و متنوع که خاطره و سفرنامه بدنه اصلی آن را تشکیل می‌دهد. همچنین در جا‌به‌جای آن از تعدادی نقد و بررسی شعر نیز در آن استفاده کرده‌ام. در موازین نشر ایران غالبا لازم و ضروری نیست که هنگام بازچاپ مطالب به سوابق آن، یا چاپ اولش آنگونه که در غرب مرسوم است نام ببرند، من نیز به غیر از یکی دو مورد و به خاطر عدم دسترسی به نشریات و تاریخ انتشار مطالب، اشاره‌ای به چاپ اول آنها نکرده‌ام اما لازم است یادآوری کنم تمامی مطالب آن به غیر از خاطره سیل ۱۳۴۱ تهران، پیش از این در نشریات و رسانه‌های داخل کشور و چند تائی در خارج به چاپ رسیده‌اند .
وی ادامه داد: عنوان کتاب قدم زدن در بابل استعاره‌ای است از پرسه و قدم زدن در شهر و اماکنی که مردم آن زبان یکدیگر را درک نمی‌کنند و آنچه می‌گویند برای شنونده نا مفهوم است. کتاب مقدس از این حادثه چنین یاد می‌کند: «اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند...از آن سبب آنجا را بابل نامیدند»
این شاعر ادامه داد: این حادثه که از آن یاد کردم منجر به هرج و مرج در عرصه زبان و ارتباطات می‌شود و تمدن بزرگی را در سراشیب سقوط قرار می‌دهد. در زبان عربی واژه تبلبل از این عبارت مشتق شده که مانند بسیاری از کلمات عربی به فارسی نیز راه یافته اما استفاده در خوری از آن نمی‌شود، در گویش‌های محلی ایران اما در ارتباط با نامفهوم بودن زبان، فعل (بل بل کردن) را به کار می‌گیرند که می‌باید از بابل نشئت گرفته باشد. در زبان‌های لاتین با اشاره به این حادثه از کلمه بابل اسم معنی و فعل ساخته می‌شود که تقریبا در اکثر این زبان‌ها کاربرد روزمره دارد .
صفاری در ادامه درباره حال و هوای تک‌نگاری‌ها و شیوه نگارش و نثر به کار گرفته شده در آنها گفت: باید بگویم این یادداشت‌ها با آنچه به صورت شعر تا به حال نوشته‌ام تفاوتهایی دارد و اشتراکاتی. نکات و جنبه‌های مشترک آن به احتمال قوی در جنس نگاه است. به این معنی که در بسیاری از آنها زاویه نگاه چندان دور از نگاهی که به آن شاعرانه میگوئیم نیستند. به فرض در رابطه با خاطره سیل ۱۳۴۱ به گمان من چیزها و اشیائی را که با فاصله‌ای پنجاه ساله به یاد آورده‌ام اکثرا از غنای بوطیقائی بر خوردارند که به نوبه خود و به راحتی می‌توانستند دستمایه متنی شاعرانه باشند. وصف انعکاس آسمان پاکیزه و آبی تهران در چالاب‌های بازمانده از باران و زیبائی بوته‌های خار بر جدار آنها و همچنین وصف فضای داخلی بی‌تکلف و متواضع امامزاده عبدالله، محله جی و ضریح چوبی آن از آن نمونه است.
وی ادامه داد: سفرنامه‌های این مجموعه نیز به استثنای سفر مکزیک، از آنجا که با فاصله‌ای چند ساله از وقوع آن تحریر شده نوعی خاطره نویسی محسوب می‌شود در مجموع اما مطالب این کتاب و شیوه نگارش آنها به گمانم به داستان کوتاه نزدیک تر است تا شعر. با این توضیح شاید بتوان گفت که زبان شاعرانه بیشتر در رابطه با توصیف ها و روئیت‌ها به کارم آمده است.
صفاری در پایان گفت: به غیر از آنچه یاد کردم تعدادی ترجمه نیز در این کتاب آمده است که قدیمی‌ترین آنها بررسی بیوگرافی اینگمار برگمن است که نخستین‌بار در یکی از شماره‌های قدیمی آدینه منتشر شده و این اولین مطلبی است که پس از ترک ایران از من در داخل کشور انتشار می‌یابد.  ترجمه اشعاری که اوکتاویو پاز در هند و افغانستان سروده نیز از این جمله است که اول بار در نشریه کلک منتشر شده بود.
یادآوری می‌شود کتاب «قدم زدن در بابل» را نشر آرادمان منتشر کرده است.  
از عباس صفاری در مقام شاعر تاکنون دفاتر شعری با عنوان «کبریت خیس»، «مثل جوهر در آب»، «تاریک روشنا»، «خنده در برف»، «دوربین قدیمی» و....متشر شده است.

۲ خرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پیرامون شعر با رادیو فردا

مجله‌های هفتگی / نمای دور، نمای نزدیک

گفت‌وگو با عباس صفاری؛ نوشتن شعر عاشقانه دشوارترین کارهاست



عباس صفاری شاعری است که از دو بابت خارق عادات پیرامون خود شده. اول اینکه به رغم انتشار بسیار دیرهنگام مجموعه‌های شعرش از اواخر میان‌سالی به بعد، به سرعت شناخته، خوانده و محبوب اهل شعر شد و جوایز متعددی دریافت کرد.
دیگر اینکه با وجود سکونت بیش از چهل ساله‌اش در خارج از ایران نه از سرایش بازماند و نه حتی از تاثیرگذاری بر شعر نسل جوان داخل ایران. یعنی به زبان و ذهنی در شعرش رسید که برای نسل امروز که از او فاصله سنی و جغرافیایی دارند هم مجاب‌کننده است. و این اقبالی است که نصیب هر شاعری نمی‌شود.
به کتاب‌های او جوایز شعر مختلفی هم اهدا شده. آخرین جایزه شعری که به او تعلق گرفت جایزه شعر خبرنگاران و تندیس کتاب سال در ایران از سوی گروهی از خبرنگاران حوزه ادبیات بود که به مجموعه شعر اخیرش «مثل جوهر در آب» اهدا شد.
از عباس صفاری دعوت کردم به این بهانه میهمان این هفته من در برنامه مرور کتاب باشد. گفت‌وگویی که در آن مثل شعرش حرف‌های شنیدنی بسیار دارد. اما اینجا پیش از هر چیز شعر با صدای شاعر را می‌شنویم:
نمای دور، نمای نزدیک. گفت‌وگو با عباس صفاری، شاعر

جاسوس‌های زبان بسته من
گنجشکانی که رد تو را دیروز
درخت به درخت
و خیابان به خیابان
دنبال کرده‌اند
خدا می‌داند چه دیده‌اند
که جیک‌شان دیگر
در نمی‌آید.

پاشو تنبل خان
وقتی مثل همیشه دیرت می‌شود
و با شتاب از در بیرون می‌زنی،
من در میان ملحفه‌هایی که هنوز به بوی تو آغشته است،
از دنده‌ای به دنده دیگر می‌غلتم
و با تبسمی بر لب مجسم می‌کنم
جمله سرخی را که باید بر آینه دستشویی نوشته باشی...

ذکر آخرین شب
آن شب من
با یک اشارهٔ تو
به گونهٔ جدید و نایابی
از یک پرندهٔ انسان‌نما
تبدیل شدم
و تو
سر بر سینهٔ من
آخرین پری دل‌شکستهٔ دریایی بودی
که بر آسمانی از سر قیچی الهگان
با انگشتان رنگ‌پریده و مرطوبت
ماه کتانی یکپارچه‌ای را
کوک می‌زدی
با طرهِ سیاهی
حلقه بر گوشهٔ پیشانی
و چشمانی شوخ
در پناه دو ابروی نازک‌تر از مو
به ستارگان عصر صامت سینما می‌مانستی
و من
مانند پرنده‌ای که با سر
به شیشهٔ سرتاسری اصابت کرده باشم
هوش از سرم پریده بود
.
به هوش که آمدم
تو رفته بودی ...
ماه
در خلوت گرگ و میش
به چراغ بی‌رمقی می‌مانست
بر سردر خانه‌ای بدنام در بانکوک
و آسمان
آن‌قدر دلگیر بود که انگار
در یکی از پستوهای تاریکش
فرشتهٔ افسرده‌ای خود را
حلق‌آویز کرده باشد
.
از خانه که بیرون زدم
نمی‌دانستم بی مقصد تا کجا
خواهم رفت
و نام به‌جامانده‌ات تا کی
مانند گلی استوایی
در گلویم گریه خواهد کرد.
آقای صفاری خیلی خوش آمدید به «برنامه نمای دور نمای نزدیک» این هفته ما. از مختصات شعر شما به ویژه در این پنج مجموعه که در ایران منتشر کرده‌اید، ابتدا به لحاظ فرم یکی مساله زبان است و دیگری بحث لحن. زبان شعر شما زبان تر و تازه‌ای است و لحن شعر شما یک لحن فروتن و صمیمانه است که به نظر می‌رسد حاصل رابطه قوی و حتی گاهی عامدانه شما با زبان محاوره و معمول گفتاری باشد. جایی که مثلا می‌گویید: «زمان در انتظار هیچ تنابنده‌ای تا به حال ترمزدستی‌اش را نکشیده است.» برای این دو ویژگی آیا شما تحلیل خاصی دارید یا کاملا امری جوششی بوده است؟
در پاسخ به سوال شما که بیشتر بر نقش زبان در این مجموعه‌ها توجه داشتید باید بگویم که زبان شعر من مراحل مختلفی را گذرانده. آنچه که شما گفتید شاید درباره سه چهار مجموعه آخری که در ایران منتشر کرده‌ام، درست باشد. یعنی همان‌طوری است که برداشت کرده‌اید، یک زبان ساده و روزمره در حد گفتار روزانه. حالا این که چطوری به این زبان رسیدم، عامدانه بوده یا نه و این که از چه راه‌هایی عبور کرده تا به این نقطه رسیده، یک مقدار بحثش مفصل است که سعی می‌کنم به اختصار به آن اشاره کنم.
قبل از مجموعه «کبریت خیس» و مجموعه اول من به نام «دوربین قدیمی» که در ایران منتشر شد، دو مجموعه دیگر هم در خارج از کشور منتشر کرده بودم که کم و بیش زبان آن دو مجموعه همان زبان نیمه‌فاخر شعر سپید شاملویی بود که در میان جامعه شعرخوان خیلی محبوبیت داشت و اکثر هم‌نسل‌های من خودشان را با آن زبان وفق داده بودند و راه‌دستشان بود. منتها شاید هم زندگی هم مطالعاتم، هم عواطف و احساسات و در کل نگاه هستی‌شناسی‌ام، در یک مرحله از زندگی که به میانسالی رسیده بودم به جایی رسید که دیگر می‌خواستم حرف‌هایی را از صمیم قلب و بی هیچ ادا و اصول و آرایشی بیان کنم. همین انگیزه باعث شد که مطالعه جدی‌تری در سرمشق‌های این زبان داشته باشم. در فارسی ما به غیر از فروغ فرخزاد سرمشق دیگری نداشتیم. فروغ هم حتی خیلی کم از این زبان استفاده کرده بود. این است که با مطالعه در شعر غرب و کار روزانه و پیگیر خودم که آن هم به مرور و ناگهان اتفاق نیافتاد، توانستم به یک چنین زبانی برسم و امکاناتش را کشف کنم.
وقتی امکاناتش را کشف کردم، و البته هنوز هم نمی‌توانم ادعا کنم تمام آن امکانات را کشف کرده باشم، به یک مرحله رسیدم که برای خودم شگفت‌انگیز بود که چه پانوراما و جهان گسترده‌ای را این زبان محاوره می‌تواند به خواننده منتقل کند، و چه امکانی برای شاعر فراهم آورد.
اتفاق جالبی در شعر شما رخ داده که سالها سکوت کرده بودید. یعنی آن هفده سال اول در سکوت کامل بودید و شعر نگفتید و بعد اولین مجموعه شعرتان با نام «دوربین قدیمی» در سال ۱۳۸۱ منتشر شد، درست پس از دهه هفتاد که مساله زبان گرفت و گیر زیادی را برای شعر و شاعران ایرانی ایجاد کرده بود. در دوره‌ای کار به ساختن و بی‌ارج سازی سایر عناصر شعری به نفع برجسته کردن وجه زبانی شعر رسیده بود یعنی تکنیک و تصنع حرف اول شده بود. در دهه بعد اما کار به تفریط کشیده شد به طوری که همه تکنیک‌های زبانی تقریبا دور ریخته می‌شود و هر نثری اجازه ورود به کتاب‌های منتشر شده به نام شعر را پیدا می‌کند که البته این بلیه همچنان در بخشی از شعر ما ادامه دارد. شعر شما در عین حال که از شعر دهه هفتاد، یعنی توجه بسیار به تکنیک و زبان، فاصله می‌گیرد اما به شعر ساده هم تن نمی‌دهد. در عین حال از برخی دستاوردهای دهه هفتاد هم استفاده می‌کند، اما کاملا یک شعر مستقل می‌ماند. می‌خواهم بگویم که چقدر شما متاثر از جریان‌های شعری داخل ایران بوده‌اید و چقدر متاثر از شعری که به انگلیسی می‌خوانید؟
یکی از دشوارترین کارها در هر زبانی نوشتن شعر عاشقانه است. چون عرصه‌ای است که هر گوشه‌ آن را کشف و بیان کرده‌اند. به قول اکتاویو پاز تمام تاریخ شعر دنیا را که بررسی کنید یا در مورد عشق است یا مرگ
به این سوال شما اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم باید بگویم که من نسبت به اتفاقاتی که در دهه هفتاد در ایران افتاد بی‌تفاوت نبودم. این اتفاقات تا حدودی به صورت ناگهانی چشم مرا باز کرد تا متوجه شوم که آن چیزی که در گذشته در ایران وجود داشته و ما به عنوان شعر با آن رابطه برقرار می‌کردیم و دوستش داشتیم، مثل شعر شاملو، گرچه جایگاه اینها به قوت خود باقی است ولی نسل جوان به‌خاطر تجربیاتی که داشته، مانند جنگ و انقلاب، به بیان و زبان دیگری احتیاج دارد. در حقیقت این نسل از یک دریچه و زاویه‌ای کاملا متفاوت با نسل من و نسل قبل از من به مسایل نگاه می‌کند. این یک اخطار بود برای من که باید کاری کرد. ولی خود این نسل همان‌طور که قبلا هم گفته‌ام متاسفانه خیلی تحت تاثیر عقاید پست مدرنیست‌ها قرار گرفت. این عقاید مثل شمشیر دولبه‌ای بود که هم از جهاتی به آنها نفع رساند و هم از جهاتی به آنها صدمه زد. به این دلیل اکثر مطالبی که آنها تحت تاثیرش قرار می‌گرفتند مطالب فلسفی بود. نمونه شعری از این اشعار پست مدرن در ایران چاپ نشده بود که ببینند شعر پست مدرن واقعا یعنی چه. همین باعث شد که بیشتر عملکردشان بر اساس حدس و گمان باشد. سالها بعد من نمونه‌هایی مثل براتیگان و بوکافسکی یا شعر «زوزه» آلن گینزبرگ را برای اولین بار به فارسی ترجمه کردم که در مجله «نگاه نو» چاپ شد، تمام اینها از زبان محاوره‌ای برخوردارند که خیلی خیلی ساده‌تر از زبان محاوره‌ای است که من و امثال من در ایران استفاده می‌کنیم.
متاسفانه آن دوستان ما در ایران در دهه هفتاد یک مقدار توانستند به چیزی که شعر پست مدرن محسوب می‌شود دسترسی پیدا کنند. برای همین اکثرشان به یکی از مکاتب شعر پست مدرن گرایش پیدا کردند و آن شعر زبان نیویورک بود که شعر خیلی غیرقابل فهمی نیست. حدود ده دوازه تا مکتب زیر چتر پست مدرن قرار می‌گیرد. شما راحت با فرانک اوهارا و جان اشبری می‌توانید رابطه برقرار کنید. ولی نمی‌دانم به چه صورتی شد که این نوع شعر زبان در ایران مطرح شد. شاید این یک دهن کجی زبانی بود به  وضعیت حاکم یا رژیم. به هر حال فقط نوعی از اعتراض زبانی را داشت نشان می‌داد.
خب این موضوع در شعر شما چگونه متبلور می‌شود؟ این نوع زبان که شماانتخاب می‌کنید به تاسی از پست مدرن‌هایی است که زبان را در شکل ساده آن به کار می‌برند مثل نمونه‌هایی که ترجمه هم کردید و چند سال پیش در نگاه نو منتشر شد. آیا شعر شما متاثر از اینها بود یا اینکه خود شما احساس کردید نیازمند این نوع زبان و لحن ساده‌تر و بدون اعوجاج هستید؟

لزوم تغییرات را می‌توانم بگویم. حوادثی که در ایران در حیطه شعر اتفاق می‌افتاد و همین‌طور مسایلی در ابعاد بزرگتر و جهانی مثل فروپاشی شوروی که نقطه پایانی بود بر آن آرمانگرایی‌هایی که نسل من درگیرش بودند. یعنی هر دوی اینها یک زنگ خطر بود، یک اخطاریه بود که دیگر وارد مرحله دیگری شدیم که زبان خودش را می‌طلبد. این را من هم از مسایل جهانی گرفتم و هم از ایران و نوع کاری که آن دوره در نشریات چاپ می‌شد؛ ولی برای شعر خودم نتوانستم در ایران از کسی تأثیر آنچنانی بگیرم. کسی که کارهایش را به صورت جدی دنبال کردم و خوشحالم که سرانجام به موفقیت رسید علی باباچاهی بود و روش کار او هم چیزی نبود که بخواهم دنبال کنم و بیشتر پیرو آن بخش نیویورکی است که من به آن اشاره کردم. گرایش خود من بیشتر به شعری مثل براتیگان و بوکافسکی بود. بدون شک ترجمه‌هایم از آثار آنها، چشم مرا به دنیایشان باز کرده و از این رو نمی‌تواند در نحوه ساده کردن زبان فارسی که کار دشواری بود، بی‌تاثیر باشد. به خاطر اینکه در فارسی کلمات را می‌شکنیم، وقتی کلمه را می‌شکنیم از ابهت کلمه گرفته می‌شود. این است که با همه دشواری‌ها و تفاوت‌هایش باز هم نمی‌توانم بگویم که از اینها هیچگونه درس و تأثیری نگرفته باشم.
پیش از اینکه بپردازیم به آنچه که از آن تاثیر پذیرفته‌اید، برگردیم به شعر خودتان و مجموعه «مثل جوهر در آب» که اخیرا جایزه‌ای هم در ایران دریافت کرد. جدا از فرم و مساله زبان و لحن، آنچه که در شعر عباس صفاری از نظر مضمونی بسیار برجسته است، عاشقانگی‌های شعر عباس صفاری است، عاشقانگی‌هایی از زبان مردی که شاکر است برای این نوع عشق. این نوع احساسی که شما در شعرتان ارائه می‌دهید جذاب است. انگار که دارید مدام از لذت‌های عاشقانگی‌هایتان و عشق‌ورزی‌هایتان بهره‌مند می‌شوید و این تغزل، این شاکر بودن، این بهره‌مندی و این وصال را در شعرتان منعکس می‌‌کنید. 
در مورد شعرهای عاشقانه باید بگویم که شعر عاشقانه به آن معنی سنتی کلمه، من کمتر نوشته‌ام. این نوع اشعار در مجموعه‌های اولم بیشتر است تا مجموعه‌های اخیرم. ولی به جرات می‌توانم بگویم با نگاهی که خودم به عنوان یک خواننده به مجموعه‌ها بیاندازم عشق به نوعی در شصت هفتاد درصد این شعرها، حتی وقتی موضوع شعر عاشقانه نیست، وجود دارد. این رگ عاطفی از میان این شعرها می‌گذرد، حتی اگر شعری در مورد از بین رفتن کارخانه‌های صنعتی اوهایو است باز به خاطر اینکه همسر من مال آن منطقه است، یکهو می‌بینید که یک رگ عاطفی هم از میان آن می‌گذرد.
اگر می‌خواهی شعر عاشقانه بگویی به یک نوعی باید رئالیستی باشد. اگر قرار باشد رئالیستی نباشد و همینطور بنشینی به نوشتن شعر عاشقانه‌ای که بی تو مهتاب شبی از یک کوچه گذشتم و می‌گذرم و تو دیگر آنجا نیستی و در عین حال که احتمالا شما ازدواج کردی و فرزندانی داری و آدم خوشبختی هستی، خب این شعرسازی است.
گرایش من به این نوع شعر برمی‌گردد به نوع پرورش و عواطف و احساساتم و اینکه عشق حتما جایگاه بزرگی در ذهن و روان من داشته و دارد. ولی یکی از دشوارترین کارها در هر زبانی نوشتن شعر عاشقانه است. چون عرصه‌ای است که هر گوشه‌ آن را کشف و بیان کرده‌اند. به قول اکتاویو پاز تمام تاریخ شعر دنیا را که بررسی کنید یا در مورد عشق است یا مرگ. به همین خاطر خیلی دشوار است شعر عاشقانه‌ای بگویی که تکراری نباشد. ولی خوشبختانه من توانستم وارد عرصه‌ای بشوم که کمتر به آن پرداخته شده، یعنی از زن کامل و اثیری و بی‌عیب و نقص دور شدم. این مسئله به من کمک کرد. رسیدم به زنی که می‌تواند همسرت باشد، غرغرو هم باشد و بیخودی هم سروصدا کند و داد بزند، سر میز غذا شاید آروغ هم بزند ولی زنی است که تو دوستش داری و حتی از همین مسایل می‌توانی یک شعر عاشقانه درست کنی. این مرحله‌ای بود که تا زمان انقلاب حتی در شعر شاملو نمی‌دیدیم چون آیدا در شعر شاملو یک زن واقعا کامل و بی‌نقص و عیب است. کوشش من این بوده.

یک ویژگی دیگر این عاشقانگی که در شعر شما دیده می‌شود این است که کمتر شعر فراقی در مجموعه‌های شما می‌شود دید. اغلب وصل است. آیا این عشق زیسته است،‌ یعنی تجربه‌های زیسته شما است یا اینکه اندوه فراق را در زندگی نداشتن هم حاصل این خیال‌پردازی شاعرانه است؟ یا این که توقعتان را از سوژه عشق پایین آورده‌اید؟
سؤال خیلی خوبی است که کمتر از من پرسیده شده. یکی از عوامل آن شاید همین مسئله‌ای بود که به آن پرداختم. اگر می‌خواهی شعر عاشقانه بگویی به یک نوعی باید رئالیستی باشد. اگر قرار باشد رئالیستی نباشد و همین‌طور بنشینی به نوشتن شعر عاشقانه‌ای که بی تو مهتاب شبی از یک کوچه گذشتم و می‌گذرم و تو دیگر آنجا نیستی و در عین حال که احتمالاً شما ازدواج کردی و فرزندانی داری و آدم خوشبختی هستی، خب این شعرسازی است. البته این را فقط به عنوان مثال می‌گویم و از چند و چون سرودن این شعر خبری ندارم. من زمانی که به طور جدی شروع کردم به شعر گفتن آدم عیالواری بودم؛ و این زندگی من بود و در شعرم انعکاسش دادم. خیلی‌ها ترس دارند که همان زندگی را انعکاس بدهند ولی عاشقانه نباشد؛ ولی هر کسی در زندگی زناشویی‌اش هرچقدر هم که افت و خیز داشته باشد، لحظات زیبا و عاشقانه بسیار داشته. خب همان‌ها می‌توانند دستمایه شعر شوند. لحظات بد هم می‌توانند شعر شوند.
شما حتی در معدود شعرهایی هم که فراق در آنها هست آن را بسیار خیال‌انگیز ارائه می‌دهید. در یک جهان وهم آلود و خیال‌آمیزی که آن فراق را شیرین می‌کند. مثلا شعر «انتخاب طولانی» در این مجموعه «مثل جوهر در آب» که می‌گویید: «عکس ارسالی‌ات را/ تازه دانلود کرده‌ام/ یعنی پاسی گذشته از نیمه شب شما/ در آنسوی دنیا/ همان ساعتی که تو پاورچین/ در پیراهن نازک خواب/ به سمت آشپزخانه می‌روی/ و من نیستم که ببینم/ مردد مابین یک بشقاب توت فرنگی و/ یک پیاله بستنی میوه‌ای/ در برابر یخچال باز ایستاده‌ای/ و بخار سرد و سبکش آرام/ می‌پیچد بر پرهیب خواب آلوده‌ات» این را ادامه می‌دهید و شعر بسیار زیبایی ساخته می‌شود که یکی از موفق‌ترین کارهای این مجموعه و عاشقانه‌هایی است که من خوانده‌ام. این کار دشواری است به خصوص در شعری که این لحن زبان را دارد و استفاده از تکنیک‌های زبانی و بازی‌های زبانی نمی‌کند و با زبان ساده حرفش را می‌زند، رسیدن به این لحظه شعری بسیار دشوار است.
گفتید فراق؛ مراحل مختلفی در زندگی هرکدام از ما و افرادی در سن و سال من بوده، هم از نظر عاطفی و هم از نظر کاری و خانوادگی. آن عواطف گذشته هر از گاهی برمی‌گردند. روابط گذشته هر از گاهی تصاویر خیلی روشن و شفافشان در آن چیزی که شما الان خیلی قشنگ خواندید، برمی‌گردند. خب لازم نیست آدم پنهانشان کند. قبلا در آخر مجموعه «کبریت خیس» که یکی از زیباترین بخش‌های «کبریت خیس» است تمام‌شان تقدیم شده به کسی که من در دوران دانشجویی می‌شناختم و با اسم بردن از او به او تقدیم شده. آن چیزی که در گذشته اتفاق افتاده و تمام شده برای من می‌تواند تبدیل به شعرهای فراقی شود، چیزهایی که دیگر به آن دسترسی نداری. منتها نه نوعی از فراق که نیاز زنده کردنش را داری. فقط پرداختن به یک نوع نوستالژی است.
از نکات مثبت این مجموعه گفتیم ولی نکته‌ای را هم می‌خواهم در نقد فرم زبانی که استفاده می‌کنید بگویم و نظر خودتان را بشنوم. در عین حال که بخش اعظم شعر شما لحن نزدیک به محاوره را دارد و گفتار را برای بیان احساسات و عواطف برمی‌گزیند اما یکدست نیست. انگار که شما یکباره خارج می‌شوید و از واژه‌هایی استفاده می‌کنید که انگار از شعر سپید یا شعر شاملویی وام گرفته‌اید.،از ادبیاتی که یک مقدار زبان را به صورت فاخر می‌خواهد به رخ بکشد. فعل‌هایی مانند می‌مانستی یا لولی‌وشان گریزپا. یک جور فرمی است که با اتمسفر شعر عباس صفاری غریب است. این یکدستی چرا بعد از پنج کتاب در کار شما اتفاق نمی‌افتد؟

یکی از دلایل آن الان که شما اشاره می‌کنید شاید این باشد که فاصله‌های طولانی مابین نوشتن من می‌افتد. یعنی این مجموعه را وقتی با مجموعه قبلی من مقایسه می‌کنید شش سال فاصله است. من هر پنج شش سال یک بار یک مجموعه منتشر می‌کنم. احتمال دارد مابین دوره‌ای که دوره سرودن می‌شود نام گذاشت پنج شش سال سپری می‌شود، احتمال دارد یک سال بگذرد و من چیزی ننویسم. در آن فاصله یک سال فرض کنید غرق می‌شوم در ادبیات کلاسیک یا شعر هندی که خیلی دوست دارم. برمی‌گردم شاید خیلی از آن چیزهایی که در شعر هندی بوده در ذهن و روان من هست و آنها را پیاده می‌کنم. گاهی خب اگر حس کنم به شعر نمی‌خورد بعداً حک و اصلاح زیاد می‌کنم برش می‌دارم؛ ولی بعضی چیزها هست که می‌گذارم باشد و بعضی جاها هست که کارهای عامدانه انجام می‌شود، مثل نامگذاری‌ها.
تصمیمی که من سال‌ها پیش گرفتم و تا حالا در سه مجموعه از آن استفاده کردم و بعد از این هم استفاده می‌کنم، تکیه‌ها روی ترکیب‌های شعر کلاسیک ما مثل حافظ و مولوی است، مثال مثل همین لولی‌وشان که به آن اشاره کردید یا توبه‌شکن. توبه شکن مال حافظ است. بهار توبه شکن می‌رسد چه چاره کنم. من این ترکیب‌ها را دوست دارم. مال شعر کلاسیک ما است؛ ولی چون گوش ایرانی به آنها آشنا است حسم این است که گاهی از شنیدن این ترکیب‌ها یک زنگی در شعر ایجاد می‌کند که شاید خوشایند باشد. این است که اینها به هر صورت بنا به یک تصمیمی عامدانه وارد شعر شده. همین‌طور نامگذاری‌ها که از مجموعه کبریت خیس شروع شد. نامگذاری‌ها اغلب تاریخی است. مثلاً ذکر خانه نقاش. این نقاش نقاش نیویورکی است که از دوستان من است ولی ذکر خانه او را می‌کنم. برای همین هم می‌نویسم ذکر خانه او یا دربارهٔ اینطور چیزها؛ که اینها را مثلاً ما در مدیحه‌های شاعران کلاسیک فارسی می‌بینیم که ذکر باغ یکی از شاهان اتابک، یا سلطان سنجر را می‌کند. اینها را من یک مقدار به عنوان چاشنی وارد شعر می‌کنم و همان‌طور مثل چاشنی غذایی که طعم و مزه دیگری بهش می‌دهد. نمی‌دانم. به خودم این اجازه را می‌دهم که یک مقدار هم خودم را سرگرم کنم. یک مقدار هم بازیگوشی کنم. حالا دیگران گاهی دوست دارند و گاهی ممکن است دوست نداشته باشند. حس می‌کنم این هم حق کوچک من است.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

قدم زدن در بابل

قدم زدن عباس صفاری در نمایشگاه کتاب 

ایسنا - سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر 

کد خبر: 95021408362

عباس صفاری علاوه بر تجدید چاپ‌ کتاب‌های قبلی‌اش، با یک اثر جدید در نمایشگاه کتاب تهران حضور دارد.

به گزارش خبرنگار ادبیات و کتاب ایسنا، «قدم زدن در بابِل» عنوان کتاب جدید این شاعر و مترجم مقیم آمریکاست که در 208 صفحه، تک‌نگاری‌ها، خاطره‌ها و سفرنامه‌های کوتاه او را دربر گرفته است.

«تهران، دل کندن از لندن»، «کریم محمودی در تعقیب اژدها»، «یادی از پرویز اتابکی و تئاتر فوق برنامه»، «بن‌بست ملک‌الموت»، «شرح باغبانی و دریانوردی در تهران و سیل سهمگین سال 41»، «روستای عظیمی به‌نام لُس‌آنجلس»، «ادبیات شیلی روایت تنهایی»، «کافه‌های آمریکایی»، «ترجمه غلط عنوان رمان‌های معروف»، «سیمین بهبهانی در دو آینه»، «همسایه ایرانی کارل مارکس»، «فرهاد مهراد در موسیقی ایران یک استثناء بود»، «سپانلو برای مرگش تدارک ندیده بود»، «لورکا با صدای لئونارد کوئن، این والس را دریاب»، «سینما و شعرا»، «روایت صادقانه برگمن از خویشتن» و «مشکلات ممیزی»، ازجمله بخش‌های مختلف این کتاب هستند که بیش از 50 نوشته را شامل می‌شود.

صفاری کتاب «قدم زدن در بابِل» را با این جمله آغاز می‌کند: «من به مفهوم کلاسیک و رایج کلمه شاید مهاجر محسوب نشوم...»
عباس صفاری زاده سال 1330 در یزد، سال‌هاست که مقیم کالیفرنیاست.

«در ملتقای دست و سیب»، «تاریک‌روشنا»، «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» (برگزیده‌ جایزه‌ شعر امروز ایران، کارنامه)، «کبریت خیس»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» (برگزیده دهمین دوره جایزه کتاب سال شعر خبرنگاران) از مجموعه‌های شعر او هستند. همچنین «ماه و تنهایی عاشقان»، ترجمه‌ شعرهای ایزومی شی‌ کی ‌بو و نونو کوماچی، «عاشقانه‌های مصر باستان» ازرا پاوند و «کلاغ‌نامه؛ از اسطوره تا واقعیت» از دیگر آثار منتشرشده‌ این شاعر و مترجم‌اند.

صفاری در کنار کار شعر و ترجمه، به ساختن چوب‌نگاره و چاپ دستی آن با پرس‌های ساخت دست می‌پردازد.

بیست و نهمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران از 15 تا 25 اردیبهشت‌ماه در شهر آفتاب پذیرای بازدیدکنندگان است.
انتهای پیام

۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

در سود و زیان کپی رایت

1440837710747_4.jpg واکنش عباس صفاری به ماجرای عتیق رحیمی

ایسنا - سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
عباس صفاری به حاشیه‌های پیش‌آمده درباره ترجمه فارسی آثار فارسی عتیق رحیمی - نویسنده افغان - (از زبان انگلیسی) واکنش نشان داد.

این شاعر و مترجم ساکن آمریکا در یادداشتی که با عنوان «در سود و زیان کپی‌رایت» در اختیار بخش ادبیات و کتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گذاشته نوشته است:

اخبار مربوط به اعتراض نویسنده افغان عتیق رحیمی به ترجمه کتاب‌هایش در ایران در چندین رسانه داخلی و خارجی بازتاب یافته است. از آن‌جا که او کتاب‌ها را در اصل به فارسی دری نوشته است اعتراضش با معترضین دیگری که می‌پنداشتند حقوق‌شان ضایع شده است تفاوت‌هایی اساسی دارد. او در ضمنی که می‌پندارد حقوقش به عنوان پدیدآورنده اثر نادیده گرفته شده معترض است چرا کتاب‌هایی که در اصل، او به فارسی تالیف کرده مترجم ایرانی از روی ترجمه انگلیسی‌اش آن‌ها را مجددا به فارسی برگردانده است.

با این حساب اعتراض عتیق رحیمی را می‌توان به دو بخش حقوقی و فنی (‌ادبی) تقسیم کرد. در رابطه با اعتراض ادبی او که می‌گوید چرا رمان‌های فارسی‌اش را از زبانی دیگر به فارسی برگردانده‌اند، به رغم این که زبان نوشتاری او «فارسی دری» لحن و لهجه‌ای جدا از فارسی معیار و معمول در ایران دارد، حق را کماکان باید به او داد. تفاوت در لحن و لهجه در زبان‌های چندملیتی امری رایج و عادی است. کسی برنمی‌دارد کتابی را که لحن و لهجه جنوب آمریکا را دارد برای انتشار در لندن به لحن انگلیسی آکسفوردی تبدیلش کند. در ایران نیز به عهده خواننده است که با لحن و لهجه اقوام مختلفی که فارسی می‌نویسند آشنا باشد.

اما در مورد دوم که امری حقوقی است به گمان من حق را نه به او می‌توان داد و نه به دیگر نویسندگان و هنرمندانی که نسبت به انتشار (به گمان آن‌ها بی‌مجوز) آثارشان در ایران شاکی هستند.

نپیوستن به کپی‌رایت بین‌المللی تصمیمی بود که مسئولان رژیم گذشته گرفته بودند و دلایل محکمه‌پسندشان یکی این‌که با نظر به حجم زیاد آثاری که به فارسی ترجمه می‌شد و حجم کم و نزدیک به صفر ترجمه آثار معاصر فارسی به زبان‌های دیگر آن را از بنیان معامله‌ای نابرابر می‌پنداشتند که جز زیان هیچ سود دیگری نداشت و دلیل دیگرشان این‌که می دانستند پرداخت دو حق تالیف، یکی به مترجم و دیگری به خالق خارجی، قیمت پشت جلد را افزایش خواهد داد و در نتیجه تیراژ کتاب از حد اسفناکی هم که بود پایین‌تر آمده و به فرهنگ کتاب‌خوانی که احتیاج به ترویج داشت لطمه خواهد زد.

به چند و چون این که پیوستن به کپی‌رایت برای ورود ایران به بازار تجارت بین‌المللی تسهیلاتی فراهم می‌کند آشنا نیستم و به عهده صاحب نظران و مسئولان دولتی است که سود و زیان آن را سنجیده و بر مبنای آن اگر لازم باشد تصمیم به پیوستن ایران به کپی‌رایت بگیرند. اما تا زمانی که ایران به قانون کپی‌رایت نپیوسته است محکوم کردن مترجم و ناشر ایرانی و در مواردی اهانت به آن‌ها دور از انصاف است.

طی سال‌های اخیر به غیر از مورد عتیق رحیمی افراد دیگری هم اعم از ایرانی یا غیرایرانی بوده‌اند که به صورت کتبی یا شفاهی به چاپ اثرشان در ایران اعتراض کرده‌اند و در اکثر موارد نیز به جای این‌که روی سخن‌شان با نهادهای دولتی تصمیم‌گیرنده در این ارتباط باشد، با مترجم و ناشر بوده است.

بسیاری از قوانین کشورهای مختلف امکان دارد مورد پسند شهروندان کشوری دیگر نباشد. جرم سنگین انداختن آدامس جویده‌شده در معابر عمومی سنگاپور شاید از حد تصور ما خارج باشد. اما در سفر به آن کشور، مسافر وظیفه دارد آن را رعایت کند.

نپیوستن ایران به کپی‌رایت نیز شاید باب طبع تولیدکنندگان آثار ادبی هنری کشورهای دیگر نباشد. اما هر نویسنده‌ای چه ایرانی و چه غیرایرانی قبل از چاپ اثرش در خارج از مرزهای ایران باید بداند که پس از انتشار کتابش و بر مبنای قوانین وضع‌شده در ایران تمام حقوق آن را در ایران از دست خواهد داد، همان‌طور که آثار ادبی و هنری تولیدشده در ایران به محض انتشار تمام حقوق‌شان را در کشورهای دیگر از دست می‌دهند (ناگفته نماند که سینما گذشته از ارزش‌های هنری‌اش از آن‌جا که یک صنعت محسوب می‌شود از این قاعده پیروی نمی‌کند و بحث دیگری دارد). این‌که بعضی از مترجمین یا ناشران داخلی یا خارجی از خالق اثر برای ترجمه و انتشار کتابش اجازه می‌گیرند و گاهی حق‌التالیفی نیز از بابت فروش به او می‌پردازند یک امر اخلاقی است و هیچ ربطی به قانون ندارد. مشکل این کار اما بدآموزی است و سبب می‌شود افرادی بر مبنای آن و بی‌توجه به قانون درخواست حق‌التالیف را حق خود بپندارند. آقای عتیق رحیمی که کمابیش با قانون کپی‌رایت ایران آشناست باید بداند که با انتشار کتابش در فرانسه حقوق آن را در کشورهای اندکی که عضو کپی‌رایت نیستند از دست داده است. متن فارسی را نیز چنان‌چه خارج از مرزهای ایران منتشر کند به همین سرنوشت دچار خواهد شد.

مورد دیگری که قبل از اعتراض او در رسانه‌های داخل کشور بازتاب یافت و هضمش برایم قدری دشوار بود انتشار کتابی بود از آموس عوز نویسنده چپ اسرائیلی. از قرار معلوم خبر انتشار کتاب او که «ناگهان در دل جنگل» نام دارد پیش از آن‌که رسانه‌ای بشود به گوش نویسنده رسیده بود. آقای عوز انتشار کتابش به فارسی را سرقت و ناشر آن را دزد و راهزن نامیده بود. اما نهایتا او که نامزد جایزه نوبل نیز بوده است بزرگ‌منشی به خرج داده و فرموده است در عوض، این یک کار فرهنگی و گسترش اندیشه بین انسان‌هاست. در خاتمه نیز با ژستی حق به جانب از ما که دزد خطاب‌مان کرده دعوت کرده است که بیایید با کتاب با هم سخن بگوئیم نه با بمب و تهدید. و پنداری یادش رفته که همین دو سه سال پیش در گفت‌وگو با «نیوزویک» ضمن طرفداری از صلح و آزادی، بمباران مردم بی‌گناه لبنان به وسیله ارتش اسرائیل را دفاع نامیده است.

آقای عوز که از او در اخبار اخیر به عنوان نویسنده‌ای چپ‌گرا و مخالف صهیونیسم نام می‌برند ساکن اسرائیل است و با مشکلات و مسائل منطقه و تیراژ اسفناک کتاب در این سوی دنیا آشناست. در ضمن او می‌داند اگر کشوری عضو کپی‌رایت نباشد ناشران آن کشور موظف نیستند از نویسنده یا ناشر اولیه مجوز بگیرند یا وجهی را بابت ترجمه و انتشار پرداخت کنند. و این در حالی است که بسیاری از ناشران در ایران و کشورهای مشابه موافق پیوستن کشورشان به کپی‌رایت هستند. نمی‌دانم او چه نوع نویسنده چپ‌گرایی است که ناشر زحمت‌کشی را که قانونا جرمی مرتکب نشده دزد خطاب می‌کند.

حرف آخر این‌که تا زمانی که ایران به قانون کپی‌رایت نپیوسته است روی سخن هر اعتراضی باید با مسئولین ذی‌صلاح دولتی باشد. اعتراض توام با ناسزا و توهین به مترجم و ناشر ایرانی امری است ناروا و ناجوانمردانه. دردناک‌تر اما زمانی است که خبرنگار یا نویسنده‌ای ایرانی در این ارتباط دست به قلم می‌برد و مترجم هم‌وطنش را که با سیلی گونه‌اش را سرخ نگه داشته دزد و چپاول‌گر خطاب می‌کند.
 -----------------------------------------------------------



به گزارش ایسنا، پیش‌تر، مهدی غبرایی درباره‌ علت ترجمه آثار عتیق رحیمی که در اصل به فارسی بوده («هزارتوی خواب و هراس» و «خاک و خاکستر») و ترجمه‌ آن‌ها از انگلیسی به فارسی به ایسنا گفته بود: با توجه به این‌که برخی از این آثار به فارسی دَری نوشته شده بود ناشر تصمیم گرفت این آثار به فارسی رایج در ایران ترجمه شود، زیرا بعضی مفاهیم فارسی دری در ایران فهمیده نمی‌شود.

او همچنین با اشاره به تقدیم‌نامه‌ای که عتیق رحیمی بر کتاب‌هایش خطاب به ناشر نوشته متذکر شده بود: عتیق رحیمی خواسته که این آثار به فارسی منتشر شود و از وضعیت آن‌ها نیز مطلع است.

اما عتیق رحیمی با ارسال یادداشتی به ایسنا از ناشر ایرانی خواست چاپ و پخش کتاب‌هایش را متوقف سازد و اظهار کرد: اینک با آگاهی از برگرداندن دو کتابم که هر دو را به فارسی‌ نوشته‌ام از زبان انگلیسی به زبان فارسی، آن هم با خامه‌ مترجم بس توانا مهدی غبرایی، ‌کاملاً بهت‌زده شده‌ام. نمی‌دانم چه کسی این‌چنین تصمیمی گرفته؟ و چرا؟


در ادامه نشر ثالث با ارسال یه یادداشتی به ایسنا نوشت: آقای عتیق رحیمی کاملاً در جریان ترجمه این کتاب‏‌ها بودند و تصور ناشر این بود که آن‌چه قبلاً به فارسی منتشر شده است در نسخه فرانسه یا انگلیسی توسط نویسنده بازبینی و ویرایش شده است که اکنون خواهان ترجمه آن هستند. اما همگان حق تغییر عقیده دارند و هیچ‌‏کس نیز مصون از فراموشی نیست.

انتهای پیام

۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ ه‍.ش.

چهار تاقی : همیشه تنها ، همواره چشم براه

 .اگرچه ترکیب همذات پنداری از دست آوردهای جدید و اخیر زبان فارسی است اما در عرصه عمل ( خود را در دیگری دیدن )  و کشف آمال ؤ آرزوهای مشترک و مقاصد مشترک با او و دیگران ، سوابقش به روزگار ازل بر می گردد . از زمانی که آدمیزاد برای نخستین بار چهره خود را بر سطح آب یبیند و از شباهت آن به چهره های دیگری که دیده است شگفت زده می شود .
 در آغاز ششمین دهه عمر که نا دیده گرفتن پایان راه نوعی کتمان وسهل انگاری محسوب می شود حس می کنم در بهترین و خوشبین  ترین حالتش آدمی پس از رهائی از خاک با یک سبکی مطبوع در فضای لایتناهی و به سمت ابدیت شناور می شود و هیچ بازگشتی نیز در کار نخواهد بود . اما این آرزوی شاعرانه و احتمالا نا محال یکی از ملیون هاموجودی است که بقول اجدادمان چند صبائی مهمان این جهان فانی هستند. اما از سوی دیگر بلیونها مردم از هند تا چین و ماورا چین باورهای دیگری دارند و هم و غم  بسیاری از آنها در زندگی  نحوه باز گشت و قوالب متنوع و بی شمار آن است .

 یکی دلش می خواهد پروانه ای باشد در میان گلزاری و دیگری پرنده خوشخوانی بر شاخساری و بی تردید کمتر کسی دلش می خواهد در قالب موش و سوسک و دیگر موجودات زشت و موذی به جهان باز گردد ، چه برسد در قالب یک جسم و بنای بی جان  ، چه تاج محل مجلل و با شکوه باشد ،  چه مخروبه ی صومعه ای کوهستانی . 
 من  در حاشیه کویر پا به دنیا گذاشته ام  و هفت سال سقائی تشنه لبان محرم و عاشورا نذر تندرستی و ماندگاری ام  در این دنیا بوده است ، نذری که شش سالش را هنوز بدهکارم و در روزگاری که عزاداران هرکدام با یک بطر آب آشامیدنی در هر مراسمی حاضر می شوند این بدهکاری را ظاهرا با خود به گور خواهم برد ،این است که  دلم می خواهد اگر بازگشتی در کار باشد به شکل یک چهارتاقی کویری و در ایام  کم آشوب اتابکان به جهان باز گردم  ، به شکل یکی از متواضع ترین و در اوج زیبائی ساده ترین بنائی که به دست اجداد ما ساخته شده است  ، به شکل یک چهار تاقی که اگر آبی در بساط ندارم دست کم سایه خنکی داشته باشم برای کاروان و مسافری که کابوس عطش تا به مقصد و خانه و کاشانه اش نرسیده او را تعقیب می کند  .

۲۸ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

بازهم شرق و غرب

سفرنامه ابراهیم بیک یکی از کتابهای تاثیر گذار دوران مشروطیت است که غالبا در خانه های تیمی انقلابیون و در جمع قرائت
می شده است . این کتاب همانطور که از عنوانش بر می آید شرح سفرهای جوان تاجرزاده ایست از مصر به اروپا و در نهایت به ایران . مضمون کلی کتاب شرح پیشرفت های غرب است در تقابل با عقب ماندگی و درماندگی شرق و به ویژه ایران . آن طور که در مقدمه کتاب ذکر شده است هنگام قرائت آن در خانه های تیمی هر گاه به شرح عقب ماندگی ایران می رسیده حضار همگی زارزار گریه می کرده اند .
به تقریب تا اواسط سلطنت پهلوی دوم ، روشنفکر سکولار ایرانی با همین نگاه شیفته و شیدا و گاهی بهت زده به غرب نگاه می کند و در این شیفتگی تا جائی پیش می رود  که در نهایت تقی زاده آب پاکی روی دست همه ریخته و ادعا می کند تنها راه برون رفت از  بن بست عقب ماندگی این است که ایرانی باید از نوک پا تا فرق سر یکسره غربی و فرنگی شود . بگذریم که در همسایگی ما و کمابیش در همان ادوار گاندی نشسته است پشت چرخ نخ ریسی تا لباسش را خود بریسد و بدوزد و یکسره از نوک پا تا فرق سر هندی شود .
شعر زیر سروده سید مهدی ملک حجازی شاعر یزدی است که ( قلزم ) تخلص می کرده و به روایت آیتی شاعری متجدد و تحصیل کرده غرب بوده است و منظومه ای با عنوان هفت موج از او در برلن منتشر شده است . این شعر  اگر چه طنز و هجویه است و با لحن جدی و مسئول فاصله زیادی دارد ، اما نکته قابل تامل در آن این است که در ضمن محکوم کردن شرق آن روزگار به جهالت ، غرب را نیز در دوران اوج تب ( به قول آل احمد غرب زدگی )  به گسترش رذالت و نکبت متهم می کند . جهالتی که به نام اسلام و رذالتی که به نام دموکراسی پس ازهشتاد سال هنوز دست در دست هم  بخشی از خاور میانه و نیمی از قاره آفریقا را به خاک و خون کشیده اند .  


در غرب  دیدم    دلبری از دلبر  کنگو  بتر                        
   در دل ربودن ماهری از دزد شیکاگو بتر

یک لحظه گرم و آتشین گیرا تر از کوه وزو
یکبار هم سرد و خنک از دشت اسکیمو بتر

گفتم بفرما کیستی دیوی پری ئی چیستی
کز نسل آنان نیستی ای یار از زالو بتر

فرمود من آزاده ام  شوخی تمدن زاده ام
من نیستم شرقی که هست از زنگی اخمو بتر

گفتم تمدن زاده جان قربانت ای آزاده جان
نه شرق و نه غرب این به آن از تو و تو از او بتر

شرقی جهالت پرورد غربی رذالت گسترد
وین هر دو نکبت آورد از نکبت جادو بتر    

                  

۲۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

به امید تصویب یک طرح انسانی

ماهنامه عاشقانه - هیوستون
حکم اعدام در آمریکا ، چین ، ایران ، عربستان سعودی ، مالزی  و چندین کشور دیگر کماکان رواج دارد و و ظاهرا قرار نیست در این سال و زمانه ها یکسره  منسوخ شود . خبر امیدوار کننده در این ارتباط اما طرح پیشنهادی هفتاد تن از نمایندگان مجلس ایران است  که در صورت تصویب ، حکم اعدام شامل حال قاقچیان غیر مسلح که تعداد زیادی از اعدامی ها را شامل می شود نخواهد شد .
رسانه های غربی می گویند کشور چین  در اعدام مجرمین مقام اول را در دنیا دارد . با این وجود من به یاد نمی آورم که عکس و تصویری از صحنه اعدام در چین را تا به حال در رسانه های غربی  دیده باشم . میدانی که در عربستان سعودی محکومین به اعدام را در آن سر می زنند در مجامع غربی به chop chop square  شهرت یافته است . اما تا به حال هیچ تصویری از این وحشیگری نیز در نشریات غربی ندیده ام ، اما تا دلتان بخواهد تصاویر دل آشوب اعدام در میادین ایران و در ملا عام است که در نشریات چاپی و الکترونیکی غرب  بازتاب می یابد . آنقدر از این عکس ها انتشار داده اند که در اخباررسانه ها و به این بهانه که دیدن کل منظره ( فریم ) برای کودکان مناسب نخواهد بود فقط برشی از عکس را نشان می دهند که حالت لوگو و ( آیکون  ) اعدام در ایران را پیدا کرده است .: دو پای آویزان در هوا . یکی عریان و دیگری در یک دمپائی فلیپ فلاپ زهوار در رفته  .

من مخالف حکم اعدام هستم . چه محکوم ( جفری دامر ) آدمخوار باشد ، چه خفاش شب مهر شهر و اصفهان و  هر جای دیگر . امیدوارم روزی  نه چندان دور فرا برسد که هر جامعه ای که آدم جانی روان پریش  و خطرناکی را در خود پرورش داده است بهای سنگین نگه داری مادام العمر او را نیز در زندانهای غیر قابل فرار بپردازد و خشونت سنگین را با خشونت سنگین پاسخ ندهد .
چه بسا که همین مخالفت های فردی و جمعی به مرحله ای برسد  که زمینه را برای  تعغیر قوانین فراهم کند ، اما تا آن روز فرا برسد دست کم از بسیاری امور نالازم و نادرست که تصاویر آن اثر منفی در بیننده می گذارد می توان پرهیز کرد . من باب مثل دادگاهی که حکم اعدام در ملا عام  صادر می کند می تواند به مجریان دستور بدهد که محکوم را با طناب پلاستیک سبز و سرخ  ونازل چینی ،  و  بر داربست فلزی زنگ زده ، تیر چراغ برق ، دکل جر ثقیل و هر چه که به دستشان برسد حلق آویز نکنند . تصویر چنین اعدامهائی یاد آور ( لینچ ) کردن بردگان در آمریکاست که نژاد پرستان آنها را به عنوان انسان کامل قبول نداشتند و به همین جهت رعایت تشریفات اعدام را نیز درخور آنها نمی دانستند . ما نیز از شمع آجین کردن آدمی در بازار تهران ، و سر بریدن در شمس العماره و دار زدن در میدان اعدام که همراه اهل بیت به تماشای آن می رفتیم باید راه درازی را پیموده باشیم . ظاهرا اما قدم آخر را نمی خواهیم برداریم و هنوز که هنوز است در دومین دهه قرن بیست و یکم با شنیدن خبر اعدام در ملا عام فورا شال و کلاه کرده و از خانه بیرون می زنیم . تنها فرقمان با مردم صد سال پیش در این است که غالبا اهل بیت را که دل نازکند در خانه جا می گذاریم تا خدای ناکرده کابوس های شبانه دامنگیرشان نشود .  و یادمان نرود که انقلاب دیجیتال تقریبا در جیب هر شهروندی یک دوربین گذاشته است و اماکن عمومی هر لحظه می تواند زیر نگاه ده ها دوربین قرار بگیرد .

                                    *                      *                      *

گرفتن جان آدمیزادی که معجزه طبیعت و شاهکار آفرینش بوده است ، گذشته از هر جرمی که مرتکب شده ( و چه بسا نشده باشد ) هرگز نباید امر پیش پا افتاده ای انگاشته شود . احترام به یک آدم کش سریالی محکوم به مرگ در پای چوبه دار ، احترام به اعمال پلید و دل و جان مسموم او نیست . بلکه  احترام به حیات و زندگی آدمی و جامعه بشری بر این کره خاکی است که این محکوم نیز عضو خطا کاری از آن محسوب می شود  . احترام به او احترام به خودمان است و احترام به قوانینی است که همه را به یک چشم باید بنگرد ، و لازمه این احترام رعایت  مقررات و تشریفات خاصی است که همواره در ادوار و تمدن های مختلف از افتتاح برج مخوف لندن تا انتهای غرب وحشی رعایت می شده و همچنان می شود .
سکوهای پر دنگ و فنگ اعدام در برابر دفتر کلانتر فیلم های وسترن که مجهز به دریچه سقوط و هر کدام  مکانیزم خاصی داشته اند ، ساخته و پرداخته ذهن سینما گران نیست . این سکوها که غالبا پس از اجرای حکم بر چیده می شدند و گاهی نجار آن را نیز باید از شهر دیگری وارد می کردند نمونه ایست از حد اقل ارزش و احترامی که غرب وحشی جان فورد و هوارد هاکز  برای گرفتن جان آدمی قائل بوده است و گر نه در هر شهرک و روستائی شاخه مقاوم درخت زیاد پیدا می شده است . .
 تصویر جوانی با یک پای برهنه در پیژامای زندان و حلق آویز از دکل یک جر ثقیل به وسیله یک طناب نایلونی سبز رنگ تصویری نیست که درس عبرت ماندگاری به کسی بدهد و گذشته از آن به هیچ وجه در شان جامعه ای نیست که تاریخ و فرهنگ دو هزار ساله اش را به رخ جهانیان می کشد .


۱۰ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

بازگشت به ظلمت نیمروز

شماره اخیر ( نیویورک تایمز بوک ریویو ) مطلب مفصلی دارد در ارتباط با رمان ظلمت نیمروز که از شاهکارهای ادبیات قرن بیستم محسوب می شود . این مقاله که به قلم مایکل شمل نوشته شده در نوع خود داستانی است در باره داستانی دیگر .
خلاصه ماجرا از این قرار است که تابستان گذشته یک دانشجوی رشته ادبیات آلمانی برای تز دکترایش در آرشیو یک ناشر قدیمی که غالبا کتابهای نویسندگان ضد نازی و مهاجر را چاپ می کرده دنبال مدارکی می گشته در ارتباط با پروسه تعغیر زبان نوشتاری آرتور کوستلر از آلمانی به انگلیسی .
 او آنچه را که در جستجویش بوده است نمی یابد ، اما در میان اوراق ناشر به نسخه تایپ شده کتابی بر می خورد به زبان آلمانی در ۳۲۶ صفحه که به خط آرتور کوستلر تصحیح و ویرارستاری شده است . عنوان کتاب ( رباشف ) نام قهرمان اصلی رمان ظلمت نیمروز است که آرتور کوستلر آن را پس از محاکمه های استالین و بیشتر متاثر از اعترافات ناباورانه ( بوخارین ) و دیگر اعضای عالی رتبه حذب کمونیست شوروی تحریر کرده است .  اوراق یافته شده در واقع متن اوریجینال و اصلی ظلمت نیمروز است . متنی که هیچ کس اطلاع دقیقی از وجود آن نداشته و اهل ادب اروپا غالبا می پنداشته اند که کوستلر این رمان را در اصل به انگلیسی نوشته بوده است .
آرتور کوستلر بنا به یافته های نویسنده زندگی نامه اش در جابجائی های ناشی از جنگ دوم جهانی این متن را با خود به پاریس می برد و به رغم این که هنوز تسلطی حرفه ای به زبان انگلیسی ندارد تصمیم می گیرد آن را خود به انگلیسی ترجمه کرده و به چاپ بسپارد .
این رمان نهایتن با عنوان ظلمت نیمروز به زبان انگیسی ویراستاری و منتشر شده و در مدت کوتاهی به اکثر زبانهای عمده دنیا ترجمه و چاپ می شود ، بی آن که مترجم ها بدانند که ترجمه هایشان در واقع ترجمه ایست از ترجمه ای دیگر .
متن اصلی نیز در این گیر و دار گم می شود . برای ترجمه آلمانی رمان  نیز آرتور کوستلر از همین ترجمه انگلیسی استفاده می کند و کتابی را که خود در اصل به آلمانی نوشته و متن آن را گم کرده است یک بار دیگر از انگلیسی به آلمانی ترجمه می کند .
این متن اوریجینال قرار است در آینده نزدیکی در آلمان منتشر شود و  صاحب نظرانی که آن را تا به حال دیده اند بر این عقیده اند که متن یافته شده در مقایسه با دو متن ترجمه ای که کوستلر خود ( به انگلیسی و سپس به آلمانی )  انجام داده به مراتب  پاکیزه تر و برخوردار از ارزش ادبی بیشتری است  .  

۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

وقتی خودت نیستی

 
        ( قرائت شده در شب مراسم جایزه )
«شاعری که سر و کار جدی با زبان دارد ، به‌مرور و چه بسا ناخودآگاه ، دیواری به دور خود می‌کشد از جنس همان زبان ؛ دیواری شیشه‌ای و "کریستالیزه" که هرچه ضخیم‌تر می‌شود، شفاف‌تر شده، و عمق و گستره‌ی بیشتری از هستی را در برابر او می‌گشاید . دیگر فرقی نمی‌کند ساکن و باشنده‌ی این پناهگاه شیشه‌ا‌ی ، مقیم کرمان و کاشان باشد یا کالیفرنیا و آلمان .
 من طی سی‌ و چند سال گذشته یکی از باشندگان چنین پناهگاهی بوده‌ام که هر چه را از ورای آن دیده یا حس و اندیشه کرده‌ام ،  سر و سامان داده و در حکم «نامه‌هایی به خانه‌ پدری»  به آدرس سرزمینی که در میان هنرهای زبانی اش شعر هنوز حرف اول را می زند به  پست سپرده‌ام . انتشار آن‌ها چه در ایران و چه خارج از مرز، برای من نه فقط در حکم برداشتن باری از دوش، بلکه اسباب رهائی‌ام از رخوت و روزمرگی و غیاب‌های هراس‌انگیزی بوده است که جز دامن زدن به «غم غربت» و همرنگ زمانه شدن، ثمره‌ی دیگری نمی‌توانسته داشته باشد. 

طی این سال‌ها حس این‌که این اعتراف"نامه‌ها" به‌دست گیرندگانی رسیده است که با دقت و علاقه آن‌ها را خوانده‌اند، خستگی این شنای خلاف جهت را از تن و روان من به‌در برده است.
اما تعلق گرفتن جایزه معتبری به آن در شرایطی که نامزدهای دیگر جایزه یا از چهره‌های درخشان و ماندگار شعر معاصر هستند ، یا از چهره‌هایی که بی‌تردید قافله‌سالارهای این کاروان هزارساله در آینده‌ای نه ‌چندان دور خواهند بود، بیش از توقع و انتظار من است. حق و حقیقت این است که این جایزه به تمام نامزدهای خلاق آن تعلق دارد ؛ بویژه به سپانلوی عزیزم که می‌دانم جسارت گرفتن آن را در حضور نام بزرگوارش بر من و ما خواهد بخشید.
اعتبار هر جایزه‌ای گذشته از مقام همکاران و بنیان‌گذاران آن، در گرو تداوم و ماندگاری آن است. ضمن آرزوی ماندگاری این جایزه، برای دبیر محترم آن آقای علیرضا بهرامی عزیز و دیگر دست‌اندرکاران و داوران محترم آن آرزوی موفقیت و تندرستی دارم». با سلام و احترام عباس صفاری
=================================================
* - عکس از فواد فرح
* این یاد داشت مختصر را به درخواست جناب بهرامی جهت قرائت در مراسم جایزه شعر خبرنگاران نوشته ام  که آنجا پس از تقدیم جایزه از جانب من قراذت شده و سپس در اخبار ایسنا و چندین بنگاه خبری دیگر نیز درج گردیده است . اما به علت کمبود وقت آن را سریع نوشته و و فرصت ویراستاری اش را نداشته ام . متن بالا فرم نهائی و کاملتر آن است . \



۲۲ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

مثل جوهر در آب ، برگزیده کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران

71 copy-1.jpg ایسنا -  سرویس: فرهنگي و هنري - ادبيات و نشر
-------------------------------------------------
دهمین دوره جایزه شعر خبرنگاران جایزه و تندیس کتاب سال خود را به عباس صفاری برای کتاب «مثل جوهر در آب» اهدا کرد.

به گزارش خبرنگار ادبیات ایسنا، عصر جمعه (21 اسفندماه) اختتامیه دهمین دوره‌ جایزه‌ کتاب سال شعرخبرنگاران برگزار شد وبرگزیدگان این دوره معرفی شدند.

در این دوره ابتدا به پاس حدود نیم قرن انتشار کتاب شعر، استمرار در فعالیت ادبی و ارایه و تجربه‌ پیشنهادهای جدید در حوزه‌ شعر فارسی معاصر با اهدای تندیس و لوح تقدیر از یک عمر دستاورد شعری علی باباچاهی تجلیل شد.

در بخش کتاب سال ضمن تقدیر از «لیلا کردبچه» برای کتاب «غمزیستی»، تندیس جایزه به عباس صفاری برای کتاب «مثل جوهر در آب» تعلق گرفت.

«زمستان بلاتکلیف ما» محمدعلی سپانلو- نشر چشمه، «منظومه‌ی بازگشت و اشعار دیگر» محمد شمس لنگرودی- نشر چشمه، «مثل جوهر در آب» عباس صفاری-نشر مروارید، «خدایا مرا ببخش، حالا نه» علی عبدالرضایی- نشر چشمه، «پذیرفتن» گروس عبدالملکیان- نشر چشمه، «نیمرخ آهو» هرمز علیپور- نشر مروارید- «غمزیستی» لیلا کردبچه- انتشارات فصل پنجم نامزدهای نهایی بخش کتاب سال جایزه شعر خبرنگاران بوده‌اند.

در بخش ویژه (شاعران بدون کتاب) این دوره از جایزه نیز تارا محمدصالحی به عنوان برگزیده معرفی شد.

در توضیح این جایزه آمده است: «برای رعایت آیین‌نامه و فراخوان جایزه تا زمان اعلام نتایج و از آن‌جا که هدف این بخش کمک به انتشار آثار شاعران کتاب اولی است، با توجه به در شرف انتشار بودن مجموعه شعر آقای محمد عسکری ساج، با احترام به ایشان، تندیس جایزه به «تارا محمدصالحی» تعلق گرفته است.»

همچنین در این بخش حمیده غلامی و ساجد فضل‌زاده تقدیر شدند.

جایزه‌ این بخش، انتشار کتاب فرد برگزیده در سال 95 در انتشارات «آرادمان» است.

آثار ارسلان باقری، امیر بختیاری، محمد عسکری ساج، حمیده غلامی، ساجد فضل‌زاده و تارا محمدصالحی، نامزد بخش ویژه جایزه شعر خبرنگاران در دوره دهم بوده‌ است.

۱۶ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

زاغ ها

   آرتور رمبو

پروردگارا !
بدان هنگام که برودت برکه را تسخیر می کند
و در روستای جنگ زده و مجروح
دیگر ناقوس هیچ عشائی به صدا در نمی آید
و طبیعت ذات ویرانگرش را    نشان می دهد
نازل کن زاغ ها را از ارتفاعات
آن پرندگان محبوب و دلپذیر مرا

لشکری بیگانه ای هستید با غار غاری تلخ
که باد ویرانگر در آشیانه هایتان می وزد
پرواز کنید و در دوایری جدا از هم
چرخ بزنید بر کرانه های زرد و طویل رودخانه
در جاده ای با شوالیه های باستانی
بر صحرائی انباشته از خندق و چالاب

هزاران زاغ بر فراز دشت فرانسه
جائی که مردگان دو روز پارینه خفته اند
آیا به فصل زمستان بال نخواهید گشود
تا هر رهگذری را دیگر باره به فکر وا دارید
و جارچی جهان ما باشید ؟
جارچی تشییع جنازه های ما !

اما این قدیسان بهشتی بر فراز بلوط ها
و گل هائی که غروب های سحرانگیز
بر آن ها به پایان می رسند

پرهیز می کنند از چکاوک های ماه مه
آنهائی که در اعماق جنگل توقف می کنند
در چمنزاری که نمی توان دل از آن بر گرفت
در اسارت شکستی بی آتیه و جبران ناپذیر .

-----------------------------------------------------
تصویر رمبو : نیو یورکر
 شعر از کلاغنامه - نشر مروارید