۳ اردیبهشت ۱۳۹۶ ه‍.ش.

شعر+ عکس































عکس از مهدی رضائی

۱ اردیبهشت ۱۳۹۶ ه‍.ش.

فرناندو پسوآ



بازگشت بهار

بهار که بازمی‌گردد
شاید دیگر مرا بر زمین بازنیابد
چقدر دلم میخواست باورکنم 
بهار هم یک انسان است
به این امید که بیاید وُ برایم اشکی بریزد
وقتی می‌بیند تنها دوست خود را 
از دست داده است
بهار اما وجود حقیقی ندارد
بهار تنها یک اصطلاح است
حتی گلها و برگهای سبز هم 
دوباره بازنمی‌گردند
گلهای دیگری می آیند 
وُ برگهای سبز دیگری
همچنین روزهای ملایم دیگری
هیچ چیز دوباره بازنمی‌گردد
و هیچ چیزی دوباره تکرار نمی‌شود
چرا که هر چیزی واقعی است.

(ترجمه: نفیسه نواب پور)

۱۷ فروردین ۱۳۹۶ ه‍.ش.

      آلن پو

دستی به در می کوبد
و قلب من
چون آشیانه ای تهی
از شاخسار استخوانی اش
به زیر می افتد .

میدانم تو نیستی
تو با کلید تمام درهائی که بر خود بسته ام
در تردید بی پایان سنگ ها و سایه ها
پنهان شده ای
پرنده و باد نیز
فقط در شعر شاعری سودائی
به در می کوبند.

در قاب استخوانی ام می ایستم
و آهسته می گشایم
دری که لولایش را
بر چارچوب هراس من میخ کرده ای

چشمانم را
مانند دو تیله چینی
به تاریکی پرتاب می کنم
و جز باد و پرنده ای خیس
هیچ نمی بینم .

=================
شعری از مجموعه دوربین قدیمی و اشعار دیگر
طرح ضمیمه : دق الباب 
کولاژ - رنگ و انواع فلز روی چوب
12 در 14 اینچ
کار عباس صفاری



۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پرستش شب پرست

مهتابی خیس تر از
به خواب دیدن تو
از خیابان می گذشت
و من
سر بر بالشتی مشترک
آنقدر بیدار بودم
که صدای ترک خوردن پوستت را
به وضوح می شنیدم

     *    *   *


نوری به تناوب

از گوشه پنجره می تابید
و مانند چراغی دریائی
از رویمان رد می شد

     *    *    *

ساعتی دقیق تر از دغدغه رفتنت
خود را کنار تخت
به خواب زده بود
و گلی شب پرست
خیس از شرم و شبنم
در دست من می شکفت .

===============
 تصویر : با گربه و کتاب
چوب نگاره کار عباس صفاری
مرکب روغنی روی کاغذ پالپ
12 اینچ در 15

۲۳ اسفند ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ذکر نخستین بار پدر شدن اینجانب !

     کتاب هفته خبر - ویژه نوروزی
خاطره ای از نوروز 1350
 عباس صفاری
درمانگاه اسفندک یکی از دور افتاده ترین درمانگاه های سپاه بهداشت بلوچستان بود که هیچ دکتری چهار - پنج  ماه بیشتر آنجا دوام نمی آورد و غالبا نیمی از سال و تا دکتر بعدی از راه برسد به وسیله  دو سپاهی دیپلمه که مدتی زیر دست دکتر کار کرده بودند اداره می شد . معمولا یک سپاهی که سابقه دار تر بود بیماران را معاینه می کرد و نسخه می نوشت و سپاهی دیگر مسئول داروخانه  و تزریقات بود !
یک ماه مانده به عید 1350 سپاهی سابقه داری که نقش پزشک را به عهده داشت خدمتش تمام شده و به شهر و دیار خودش باز گشته بود . پس از رفتن او از مرکز خبر آمد که قرار است پس از تعطیلات نوروزی یک افسر وظیفه دکتر به اسفندک بفرستند . یک پزشک واقعی ! اما تا رسیدن آن دکتر که شاید یک ماه طول بکشد ، من که سپاهی دیپلمه و یک سال سابقه خدمت داشتم  باید ( یکجوری ) درمانگاه را اداره کنم . به زبان دیگر یعنی باید همزمان سه کار را انجام بدهم . هم دکتر باشم ، هم داروخانه چی و هم تزریقات چی . در مواردی نیز که نوع بیماری جدی یا برای من غیر قابل تشخیص باشد می باید بیمار را با جیپ درمانگاه بفرستم به بیمارستان سراوان . در چین زمان مائو به آنها ( پزشک پا برهنه ) می گفتند که پس از کار آموزی یک ساله به روستاهای دور گسیل می شدند . اما آیرونی کار من  در این بود که بسیاری از بیماران خودشان می گفتند که چه می خواهند . تعدادی معتاد به آمپول کلسیوم داشتیم که هفته ای دو سه بار می آمدند و اصرار داشتند که کلسیم به طریق وریدی و با سرعت تزریق شود تا بدنشان را داغ کند . زنها غالبا  شربت ملین فیجین ( طعم انجیر ) طلب می کردند که گریه ام گرفت وقتی فهمیدم قاتق نانهای بیات و خشک شده در سفره است و به طعم و بوی ناخوش داروئی آن نیز عادت کرده اند . هر قرص سپید رنگی را هم بی خاصیت پنداشته و غالبا آنها را  می ریختند پشت دیوار درمانگاه و می رفتند .
عید که از راه رسید من تنها سپاهی درمانگاه اسفندک بودم با یک راننده به نام ( سیاهخانی ) و یک خدمتکار به نام اختیار که سیاه پوست بود و اجدادش از بردگان زنگباری .
نا گفته نماند که از ابتدا قرار نبود  ایام عید را در اسفندک باشم . خدمت در بلوچستان آن روزگار امتیازاتی داشت که شاید سپاهیان استانهای دیگر از آنها محروم بودند . از جمله این که تقریبا تمام سپاهیان منطقه سیستان و بلوچستان ( بهداشت ، دانش و ترویج ) ایام نوروز را به مدت یک هفته می رفتند زاهدان که هم عیدی و حقوقشان را بگیرند و هم دور و بر همدیگر باشند .
من اما قدری زودتر و قریب یک هفته مانده به عید به زاهدان آمده و یکراست جهت گرفتن کلید خوابگاه به بهداری رفته بودم . در راهروی بهداری از جلوی اتاق رئیس که رد می شدم مرا در لباس شخصی  و با موی افرو  دید و شاید به دلیل زودتر از موعد آمدنم آمرانه صدایم زد . وارد دفتر که شدم بی مقدمه و پرخاش گرانه با اشاره به مویم گفت : تو سپاهی هستی یا رامش (مقصودش از رامش خواننده معروفی بود که مویش را افرو و پسرانه آرایش می کرد ) خُب ، لنترانی زشتی بارم کرده بود و نمیشد که آن را بی پاسخ بگذارم . به ویژه این که به خاطر خدمت در پرت افتاده ترین روستا می پنداشتم نازم بیش از اینها باید خریدار داشته باشد . این شد که پیه عواقبش را به تن مالیده و بی درنگ در پاسخش هر چند بی مسمّی گفتم : شما چطور ، دکترید یا گوگوش ؟
به گمانم اصلا منتظر چنین عکس العملی نبود . بلا فاصله گوشی را برداشت و همانطور که با خشم شماره می گرفت با چشمهایش در را نشانم داد و گفت : برو بیرون توی راهرو وایسا . جائی هم نرو . از در که بیرون می رفتم می دانستم دارد به ژاندارمری زنگ می زند . بیست دقیقه بعد دو تا ژاندارم سیستانی آمدند و مرا همچنان سلانه سلانه و تخمه شکنان به آرایشگاهی نزدیک ( چهار راه چه کنم )  برده و به سلمانی گفتند : ارتشی بزن !
آن شب را در خوابگاه بهداری گذراندم و روز بعد یکی از کارمندان آمد و در حالی که چک حقوق و پاداشم را به دستم می داد گفت سه روز بیشتر نمی توانم در زاهدان بمانم . پس از آن نیز دو راه پیش پایم گذاشت . یا بر می گردی سر خدمتت ، یا این که تا سال تحویل میروی در زندان ژاندارمری . شنیده بودم زندان ژاندارمری زاهدان شپش دارد قدِ گنجشک ! و ایام عیدی حوصله شکار شپش نداشتم ! لاجرم راه اول را انتخاب کرده و برگشتم اسفندک .

                                    *                          *                     *

عید نوروز را سیستانی ها مفصل جشن می گیرند اما در روستاهای بلوچستان فرا رسیدن نوروز جُنب و جوش چشمگیری ایجاد نمی کند . اعیاد اصلی بلوچها مانند دیگر مسلمانان اهل تسنن  عید فطر است وغدیر . معهذا بلوچ هائی نیز بودند مانند سیاهخانی که به علت آمیزش طولانی با دیگر اقوام ایرانی عید نوروز نیز جایگاهی در زندگی شان پیدا کرده و نسبت به آن بی توجه نبودند .
سیاهخانی پیر مرد چابُک و خوش بنیه ای بود از مردم کوهستان سیاهخان  در شرق جلگه ماشکیل و در میان اهالی آن حوالی برخوردار از مقام و منزلتی بیش از یک راننده ساده . من نیز در اوایل خدمتم وقتی دیده بودم دارد بروشور انگلیسی یکی از داروها را برای دکتر درمانگاه ترجمه می کند پی برده بودم که با یک راننده معمولی طرف نیستم . آدم بذله گو اما کم حرفی بود .  یک بار نیز پیش از آمدن من به اسفندک برای یک پزشک اعزامی درد دل کرده بود که در جوانسالی به پنجاب ( هند آن روزگار ) رفته و به خدمت ارتش استعماری در آمده و پس از استقلال هند به منچستر انگلستان رفته و زن و فرزندی هم در آن دیار دارد که از آنها بی خبر است . نهایتا نیز به اصل و ریشه خود در این دشت سوخته بازگشته است . باغ و خانه اش در روستای ( کلپورگان ) نیز نشان از وضعیت مالی مناسبی داشت و رو براه تر از خانه سرداران منطقه بود .

فردای روزی که من به اسفندک برگشتم سیاهخانی آمد اجازه  مرخصی یک روزه بگیرد تا جهت خرید ماهی و دیگر مخلفات لازم برای شام نوروز ( قاجاری ) به سراوان برود . می دانستم اگر ماهی گیرش بیاید طبق معمول خشک و نمکسوده است و باید سر راهش آن را در کلپورگان به همسرش بسپارد تا دو سه روزی در آب خوابانده و زهر شوری اش گرفته شود . به همین جهت گفتم احتیاجی به او نداریم و برای بازگشت عجله نکند . او نیز قبل از حرکت قول گرفت که شب سال نو را مهمان او باشم که با خوشحالی پذیرفتم . اگر با او نمی رفتم  باید مهمان پاسگاه ژاندارمری می شدم که رغبتی به آن نداشتم . از حرصی که برای گوشت های داخل غذا می زدند چندشم می شد .

                                       *          *          *
صبح آخرین روز سال از خواب که بیدار شدم لباسهای بلوچی ام را سپردم به اختیار که ببرد اطوئی بر آنها بکشد . این لباسها را که شامل پیراهن ، شلوار ، دستار و جلیقه بود  در آغاز خدمتم از بازار زاهدان خریده و بارها به مناسبت های مختلف از آن استفاده کرده بودم . نزدیک های ظهر لباسها را همراه کفشهای واکس زده ام آورد و اصرار داشت که کفش چرمی بپوشم . می دانستم اختیارکفش های الیافی ( سواس ) مرا که هدیه دست ساز پیر مرد بلوچی بود دوست ندارد و باز هم خواهد گفت این ها  مال پابرهنه ها و نوکرهاست و برازنده من نیست .
یک ربع مانده به پنج با ریش تازه تراشیده و سراپا در لباس بلوچی ، روی پله جلوی درمانگاه نشسته و منتظر سیاهخانی بودم که با جیپ لند روورش بیاید و با هم به کلپورگان برویم . پس از دود کردن یکی دو سیگار و نگاه به ساعتی که بیست دقیقه گذشته از پنج را نشان می داد خیال داشتم بروم ببینم چه اتفاقی افتاده که نیامده است  . اما پیش از آن که از جایم برخاسته باشم دیدم سیاهخانی و اختیار با پای پیاده و پر شتاب دارند به سمت درمانگاه می آیند . اختیار هنوز نرسیده با صدای بریده اش گفت ( آهوک ) حالش خوب نیست و دارند از کپر او می آیند .
آهوک را مثل دیگر اهالی روستا می شناختم . از وقتی شکمش بالا آمده بود بیشتر به درمانگاه می آمد و من هم تا می توانستم تقویتی برایش تجویز می کردم . کس و کار چندانی در اسفندک نداشت . بستگانش در کوه بودند و او دو سال پیش با همسرش در فصل خرما پزان به اسفندک آمده و ماندگار شده بودند . شوهرش نیز که جوان خوش قامتی بود پس از آشنائی و رفاقت با چند تن از جوانان ده و به تشویق آنها همراهشان شده و جهت کار به ابو ظبی رفته بود .
اختیار می دانست که شال و کلاه کرده ام که به خانه سیاه خوانی برویم اما ظاهرا وضع حمل آهوک به مشکل بر خورده بود و از دست مادر زن اختیار که هم نانوا و هم قابله اسفندک بود کار زیادی بر نمی آمد .
سیاهخانی را که اصرار داشت به کمک قابله بروم کشیدم به یک کنار و گفتم این ها خبر ندارند که من دکتر نیستم ، تو که خوب میدانی ، گذشته از این که کاری از دست من ساخته نیست  دخالت مستقیم برای هردوی ما مسئولیت هم دارد و تنها راه چاره بردن او به سراوان است . سیاهخانی که داروهای موجود در درمانگاه را خوب می شناخت معتقد بود یک آمپول مسکن قوی و یک آمپول ریلکس کردن عضلات به او بزنم و بسپاریمش دست مادر زن اختیار و خدای بزرگ . در این صورت از برنامه خودمان نیز عقب نمی افتادیم . کاری که من حاضر نشدم زیر بارش بروم . پیش از هر کاری اما باید سری به زائو می زدم .
وارد کپر که شدیم آهوک پشت چادری که کپر را از میان به دو نیم می کرد از حال رفته بود . پلک هایش را باز که کردم از رنگ چشم ها خوشم نیامد . این رنگ کِدر نا خوش آیند  را چندین بار دیگر نیز دیده بودم که همواره نشان از وخامت حال بیمار داشت . دردش به دلایلی که من نمی دانستم قدری  فرو کش کرده بود . چاره ای جز انتقال او به بیمارستان نمی دیدم و سیاهخانی نیز متقاعد شد که لندروور را برای چنین مواردی به او داده اند و باید به وظیفه اش عمل کند . مشکل اما این بود که آهوک کس و کاری نداشت و انتقال او به شهر همراه دو مرد غریبه صلاح نبود . بخصوص اگر اتفاق ناگواری رُخ می داد . مادر زن اختیار نیز راضی نبود که به شهر بیاید . نمی دانست چند روز آنجا خواهد ماند و نان روستا را در غیاب او چه کس باید بپزد . نهایتا  به او اطمینان دادیم که پس از سپردن بیمار به بیمارستان او را بر خواهیم گردانید . در گوش اختیار هم گفتم به حساب من از شرکت تعاونی روستا یک قواره پارچه زنانه برایش بخرد و هنگامی که بر گشتیم به او بدهد .
سیاهخوانی نیز با حساب کتابهائی که پیش خودش کرد به این نتیجه رسید که اگر زود راهی شویم خواهیم توانست پس از سپردن آهوک به بیمارستان خود را ( اگر چه قدری دیر ) به کلپورگان و شام سال نو برسانیم که زنش نیز پوستش را نکند .
راه افتادنمان طولی نکشید . سیاهخانی جاده های ناهموار آن حوالی را مثل کف دستش می شناخت و به رغم این که عجله داشت به شام برسد رعایت حال آهوک را می کرد و آهسته می راند . صندلی های نیمکتی لندروور را که در دوسمت ماشین بودند بالا زده و آهوک را خوابانده بودیم کف ماشین و روی پتو. مادر زن اختیار هم سر او را در دامن گرفته و یکبند چیزهائی زمزمه می کرد که نمی دانستم دعاست یا دارد با آهوک حرف می زند .
یک ساعتی از حرکتمان نگذشته بود که آه و ناله آهوک بلند شد . گاهی نیز جیغ خفیفی می کشید و آرام که می شد مادرش را طلب می کرد . چیزهائی درهم و پراکنده که حکایت از درد و غربت داشت : کجائی مادر پیرم ، عروس غربتم مادر ، و من در این فکر که غربت فقط فاصله نیست . غربت عدم حضور آدمهائی است که می شناسیم و دوستشان داریم . فاصله آبادی او تا اسفندک بیست کیلومتر هم نبود و او خود را غربتی می پنداشت.
نرسیده به کلپورگان مادر زن اختیار زد روی شانه سیاهخانی که ماشین را نگه دارد . از نفس زدن های آهوک معلوم بود که اتفاقی دارد می افتد . مادر زن اختیار با کمک سیاهخانی از ماشین پیاده اش کردند و روی پتوئی که من در این فاصله کنار تخته سنگی پهن کرده بودم قرارش دادند . معلوم بود مرده یا زنده ، بچه اش را دارد به دنیا می آورد . سیاه خوانی پشت به او همانجا ایستاد و من رفتم قدری دور تر از جاده و زیر کُنار بی برگ و باری نشستم و سیگاری روشن کردم .
طولی نکشید که صدای ناله های آهوک ناگهان قطع شد . سیاهخانی  از دور دستهایش را به حالت شکرگذاری رو به آسمان بالا برد و متعاقب آن  صدای خفیف گریه نوزادی سکوت بیابان را شکست . سیاهخانی از جیبش چاقوئی در آورد و برای بریدن بند ناف به مادر زن اختیار داد . وقتش رسیده بود که مادر و نوزادش را معاینه کنم . مادر زن اختیار که دید دارم به سمتشان می روم روی آهوک را پوشانید . به ضربان قلب مادر و نوزادش گوش دادم . فشار خون آهوک را نیز گرفتم . خوشبختانه هر دو سالم بودند .  آهوک اما بی رمق و خسته بود و قرار شد نیم ساعتی صبر کنیم تا حالش قدری جا بیاید و بعد  تصمیم بگیریم که چکار کنیم .
من بر گشتم زیر درخت کُنار. مادر زن اختیار که خیلی خسته شده بود خدا را با صدای بلند شکر کرد و تکه نسواری از یک قوطی حلبی در آورد و گذاشت گوشه لُپش ، سیاهخوانی نیز نشست کنار او و سیگاری را که از من گرفته بود روشن کرد .
هوا حسابی تاریک شده بود . در چنین جائی هیچ کاری دلچسب تر از تماشای ستارگان نیست . شاید آنقدر محو تماشای ستاره ها بوده ام که  نور کامیونی را که در جاده پیش می آمد ندیده بودم  . کامیون نزدیک سیاهخانی که رسید توقف کرد و راننده همانجا از پشت رُل پرسید چه شده است . وقتی شنید نوزادی به دنیا آمده است  کنار جاده پارک کرد و پیاده شد . راهی ی پنجگور پاکستان بود و بار کامیونش سیمان و مصالح ساختمانی . می خواست بداند کاری از دستش ساخته است یا خیر . سیاهخانی تشکر کرد ، من هم از دور دستی تکان دادم . قبل از آن که راه بیافتد اما نمی دانم سیاهخانی چه به او گفت که سریع رفت به سمت کامیون و با یک جعبه شیرینی آمد به سمت من . در حالی که جعبه را به دستم می داد گفت مبارکت باشه داداش ، بچه اولته ؟ و پیش از آن که من پاسخی داده باشم مرا در آغوش گرفت و گفت انشاالله شیرینی دامادیش رو بخورید . نزدیک بود بگویم من شوهرش نیستم ، دکترشم . اما دکتر بیست ساله در لباس بلوچی باور کردنی نبود . هرچه سعی کردم شیرینی را نگیرم به خرجش نرفت و دیدم دارد دلخور می شود . گفتم شب سال نو برای خودت خریده بودی اش که دهانی در بیابان شیرین کنی . گفت با اجازه دو سه تایش را در راه خورده و این قسمت ما بوده است . دیدم او نیز می خواهد در این ماجرا سهمی داشته باشد و چرا که نه .
کامیون که رفت سیاهخانی پیشنهاد داد همه برویم به خانه او در کلپورگان که هم خدمت سبزی پلو و ماهی برسیم ، هم این که همسر و دخترانش مراقب آهوک و نوزادش باشند .






۲۸ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

قانون ماری است که به پای برهنه می زند

از قدیس کارت سبز تا قدیس مخدرات 
قدیس های غیر رسمی آمریکای لاتین 
از سفرنامه های قدم زدن در بابل
چاپ اول : فصلنامه زنده رود - اصفهان 
یادم نیست در طول سال‌های اقامتم در جنوب کالیفرنیا چند بار به مکزیک و شهر مرزی«تی وانا» رفته­ ام. اما انگیزه سفر همیشه یکسان بوده است. گریزی هر چند یک‌روزه به شهری که به‌رغم تفاوت فرهنگی و جغرافیایی­ اش با ایران، از بسیاری جهات یادآور آن سرزمین است و شهر و دیاری که سال‌هاست پشت سر گذاشته­ ام.
سفری که تابستان سال گذشته به تی‌وانا داشتم اما انگیزه­ای داشت متفاوت از گریز هر از گاهی ­ام به این شهر. فکر سفر از مطالعه ­ی مطلبی شکل گرفته بود در روزنامه­ معتبر لُس آنجلس تایمز که گزارش مفصلی بود از محبوبیت و نفوذ قدیسین غیر رسمی در آمریکای جنوبی؛ قدیسینی که در چند دهه­ ی اخیر مورد احترام و ستایش گروهی از لاتینوهای کاتولیک قرار گرفته بودند اما واتیکان آن‌ها را به رسمیت نمی شناخت و احتمالاً روحانیون واتیکان از شنیدن نام آن‌ها نیز خوابشان آشفته می­شود.
در مورد سخت­گیری واتیکان در امور مربوط به آماده­سازی Beatifiation واجدان شرایط و تأیید قداست آن‌ها پیش از آن داستانی خوانده بودم از گابریل گارسیا مارکز به‌نام سنت. خلاصه­ ی داستان از این قرار بود که پدری هنگام جابه‌جایی یک گورستان قدیمی تابوت دخترش را که در شش سالگی فوت کرده می­ گشاید و می­بیند گل­هایی که سال‌ها پیش با او به خاک سپرده­ اند تازگی و طراوتشان را حفظ کرده­اند، جسد هیچ وزنی ندارد و با برداشتن آن از درون تابوت حتی یک گرم از وزن تابوت کاسته نمی­شود. گیسوان طلایی دختر نیز در طول سالیان همچنان رشد کرده و حجم خالی تابوت را پر کرده است.
ظاهراً هر یک از این نشانه­ ها برای اثبات قداست دختر کافی است. پدر جسد را به توصیه­ ی همشهریانش به واتیکان می­ آورد اما مسئولان واتیکان با خونسردی ابراز می­کنند که ماهانه هشتصد نامه در مورد جسدهایی با این خصوصیات دریافت می­کنند و بهتر است که مرد وقت خودش را بیهوده تلف نکند و به کشورش بازگردد.
عکس­ العمل محافظه‌کارانه­ ی واتیکان در رابطه با آماده‌سازی و تأیید قداست با نظر به تجربه­‌ی ماقبل مسیحیت رُم و خدایان اساطیری آن چندان غیر منتظره نیست. دورانی که شهرت خدایان و ایزدبانوها از حد قابل نیاز و قابل درک یک جامعه‌ی­ انسانی فراتر می‌رود و شهروندان عادی از به خاطر سپردن نام و تخصص آن‌ها و روابط پیچیده­ای که بر جهانشان حکمفرماست دچار مشکل می‌شوند؛ تا جایی‌که کلیت جامعه عطای خدایان را به لقایشان بخشیده و تک‌خدایی را بر آن همه ترجیح می­دهد. اما دیری نمی ­پاید که حواریون و متعاقب آن نخستین شهدای مذهب جدید جایگاه ویژه­ای در قلب مؤمنان پیدا می­ کنند و قرن به قرن بر شمارشان افزوده می­شود؛ تا جایی‌که هم‌اکنون در فهرست نام قدیسین در بیوگرافی قدیسان کاتولیک متجاوز از دویست نام درج شده است.
اما قدیسی که من در آن روز زیبای تیر ماه به دیدار مقبره­ اش می ­رفتم با تصاویری که از قدیسان هر مذهبی در ذهن داشتم، از هر نظر تفاوت داشت. روزنامه­ ی لُس آنجلس تایمز در مورد زندگی­ اش که اطلاع چندانی از آن در دست نیست، نوشته بود. سرباز نوزده ساله­ ای بوده است از یک ایالت جنوبی مکزیک که در دهه­ی 1930 به تی‌وانا فرستاده شده و پس از چندی در اردوگاه نظامی این شهر مرزی به جُرم تجاوز و قتل یک دختر هفت ساله تیرباران شده است. مقبره ­ی او در گورستان شماره یک تی‌‌وانا نزدیک به نوار مرزی است و شهرتش به‌عنوان قدیس تمامی مهاجران غیرقانونی به آمریکا!
بعد از مطالعه ­ی این گزارش که در یکی از شماره­
های صبح یکشنبه لُس‌آنجلس تایمز به چاپ رسیده بود، حس کنجکاوی ­ام در مورد او و دیدن مقبره ­اش که تا خانه­ی من دو ساعت بیشتر راه نبود، به‌شدت تحریک شده بود. بخش‌هایی از گزارش را برای زنم خواندم و گفتم هفته­ ی دیگر می­ خواهم به تی‌وانا بروم. او که حضور تنهای مرا در یک گورستان قدیمی و پرت افتاده­ ی تی‌وانا خالی از خطر نم ی­دید، توصیه کرد حتما یکی از دوستان ساکن سن دیه‌گو را با خود ببرم.
محمود بهروزیان را چند سالی بود که می ­شناختم، می­دانستم بعد از متارکه با همسرش در آپارتمان کوچکی در سن دیه ­گو زندگی می­کند. او در دانشکده­ ی هنرهای دراماتیک تئاتر خوانده بود و قبل از ترک ایران در چندین نمایشنامه بازی کرده بود. در فیلم مرگ یزدگرد به کارگردانی بهرام بیضایی نیز نقش موبد موبدان را به عهده داشت. می­دانستم سرش برای این قبیل کارها درد می­کند و همراه خوبی می­تواند باشد. پشت تلفن پیشنهاد داد که شب را در آپارتمان او بگذرانیم و صبح زود بزنیم به راه.
گپ و گفت آن شب در آپارتمان او همه پیرامون تئاتر بود و خاطرات مربوط به تئاتر و سینما. از آخرین بازی حرفه­
ای­ اش اما سال‌ها می­ گذشت و در آمریکا هم به غیر از ایفای نقش در نمایشنامه­ هایی که هر کدام دو سه شب بیشتر بر صحنه نبودند، حاضر نشده بود تن به بازی در تئاترهای مبتذل لُس آنجلس بدهد. آلبوم بزرگی هم داشت حاوی عکس‌هایی از صحنه­ های نمایشنامه­ های مختلفی که در آن‌ها ایفای نقش کرده بود.
آن شب نسبتاً دیر خوابیدیم. صبح هم نتوانستیم زود از خواب برخیزیم. به مرز که رسیدیم، ساعت از 9 گذشته بود و خورشید داشت می­آمد وسط آسمان. ماشین را در آخرین پارکینگ مرزی پارک کردیم و پای پیاده راه افتادیم به‌طرف مکزیک.
گذشتن از مرز مصادف است با هجوم علایم انکارناپذیر یک فضای جهان سومی. پیاده‌رویی با کاشی‌های ترک‌خورده. میدانی وسیع و بی­درخت با حوض­ها و حوضچه­های اکثراً بی­آب و فواره­های خاموش. پاساژهای نیمه‌کاره و رها شده و بر گرداگرد میدان، دکه­های «تاکو» فروشی که دود چرب و سنگینی از آن‌ها به آسمان می­رود. چرخ‌های دستی پر از کوکتل­های میوه در لیوان‌های پلاستیکی، مخلوطی از حبه­های هندوانه، خیار سبز، آناناس، انگور و پاپایا، و تقریباً بر هر پیشخوانی ظرفی شیردار پر از نوشابه­ای شیری‌رنگ که با لعاب برنج درست می‌شود و نوشابه­ی ملی مکزیک محسوب می­شود. پاسبان­ها و ماموران مرزی هم هستند. همه بی­ حوصله و اخمو در یونیفرم­هایی که خط اطویشان هفته­ هاست محو شده است. و دست آخر، بچه­ های خردسال و اکثراً سرخپوست بومی که هر کدام یک قوطی آدامس به‌دست دارند و تا یک بسته ­ازشان نخری، رهایت نمی‌کنند. هنوز تا مرکز شهر اگر پیاده برویم نیم ساعتی راه است و تمام راه بر همین منوال.
اما امروز ما به شهر نمی­ رویم. گورستان شماره یک را هم نمی­ دانیم در کدام منطقه قرار دارد. به محوطه ­ی تاکسی­ ها نزدیک که می­شویم، یک راننده­ ی جوان سیگارش را زیر پا خاموش می­ کند و دوان دوان به پیشوازمان می­آید. حتماً می‌داند در آن‌سوی مرز همه در حال ترک سیگار به سر می­برند.
قریب پنجاه تاکسی نارنجی‌رنگ در پارکینگ بزرگی زیر آفتاب پارک شده­ اند. راننده­ ها در گروه­ های سه چهار نفری در پیاده‌رو خوش و بش می­ کنند و سیگار می­ کشند. گوشه­ ی چشمی هم به دروازه­ ی آهنی مرز دارند و مشتریان احتمالی که از آن وارد شوند. ما هر دو در صندلی عقب می­ نشینیم. راننده­ ی جوان رویش را برمی­­ گرداند و به انگلیسی می­ پرسد مرکز؟ و من به اسپانیایی می­ گویم «پانتون نومرو انو» حالت چهره ­اش ناگهان تغییر می­کند. فکر می­کند دستش انداخته‌ام. از لهجه ­ام فهمیده مکزیکی نیستم. به قیافه­ مان هم نمی­خورد که «گرینگو» باشیم. می­پرسد کجایی هستید؟ کلمه­ ی ایران را که می­شنود، بیشتر تعجب می­کند و می­گوید تا به حال هیچ ایرانی­ ی را به گورستان شماره یک نبرده است. می­گویم مادرزنم را آن‌جا به خاک سپرده­ اند. می­ خندد و سعی می­کند از لابه‌لای تاکسی­ها در ترافیکی شبیه میدان انقلاب تهران خودش را به جاده­ ی اصلی برساند.
به خیابان که می­رسیم، به سرعت ماشین می­افزاید و مثل این‌که با خودش حرف بزند، می­گوید: به من مربوط نیست. من راننده­ ام. هر کجا عشقتان بکشد می­برمتان. می­فهمم تا پاسخ قانع‌کننده­ ای دریافت نکند رهایمان نمی­کند. راننده‌های تاکسی تهران را به یادم می­آورد که سکوت آزاردهنده­ ی تاکسی را دوست نمی­دارند و به هر نحوی سر صحبت را با مسافر باز می­کنند. ترجیح می‌دهم بیشتر منتظرش نگذارم. وقتی نام خوان سولدادو را بر زبان می­آورم، یک‌بار دیگر به عقب بر می­گردد. هنوز حالت شگفت‌زده­ ای دارد و می­خواهد بداند او را از کجا می­شناسم. ماجرای گزارش لُس آنجلس تایمز را برایش تعریف می‌کنم که خیالش راحت شود. بلافاصله می­گوید، خوان سولدادو را بی­ گناه کشته‌اند. کار کارِ آن ژنرال مادر به‌خطا بوده است. دختر بچه را ژنرال کشته و به خوان سولدادو که سرباز ساده­ ای بوده است، دستور داده جسد را به بیرون از پادگان ببرد و سر به نیست کند. خوان سولدادو وقتی با دست‌های خون‌آلود به پادگان باز می­گردد، دستگیرش می­کنند و اتهام قتل دختر بچه را به او می­بندند. بعد هم محاکمه­ ی نظامی است و تیرباران او در پادگان مرزی تی‌وانا ، فرسنگ‌ها دور از ولایت و خانواده­ اش. راننده روایتش را از ماجرای خوان سولدادو با یک ضرب‌المثل معروف مکزیکی به پایان می برد که اولین بار در آن تاکسی و از زبان او شنیدم: «قانون ماری است که به پای برهنه می­زند».
خیابانی که مرز را به مرکز شهر وصل می­کرد، در آن ساعت روز نسبتاً خلوت بود. توریست‌های یک‌روزه که از سن دیه‌گو و لُس­ آنجلس به تی‌وانا هجوم می‌آورند، اکثراً حوالی ظهر می­رسند و با غروب آفتاب برمی­گردند. تعدادی از مغازه ­ها و رستوران‌ها هنوز بسته بودند. چند اتوبوس دماغ‌دار انترناش که پیش از آن مشابه‌شان را در خیابان ناصرخسرو و گاراژهای شمس ­العماره دیده بودم، تازه از راه رسیده بودند و مسافران خسته و خاک‌آلودشان را که اکثراً از روستاییان بومی آن حوالی بودند، جلوِ چند مسافرخانه ­ی قدیمی که یکی­شان هیلتون نام داشت، پیاده می­کردند.
تاکسی میدان سانتا سیسیلیا را که حکم دروازه­ ی ورودی شهر را دارد، دور زد و وارد یک خیابان سنگفرش شد؛ سنگفرشی که جابه‌جا روی آن آسفالت کشیده بودند که احتمالاً بی‌دردسرتر و باصرفه­ تر از مرمت سنگفرش بوده است. از تعداد مغازه­ ها رفته رفته کاسته می­شد؛ تا جایی‌که دیگر فقط دو ردیف خانه ­های کوچک دو، و سه طبقه به چشم میآمد، در یک سر بالایی نفس­گیر، راننده دنده­ ای عوض کرد و تاکسی ناله‌کنان خودش را به بالا کشید.
من در سفرهای قبلی­ ام به این شهر محلات و اماکنی را که محل زندگی و کسب و کار باشندگان آن است، همیشه ترجیح داده­ام به مرکز شهر و جلوه­ های توریستی­ اش. اما این خیابان را پیش از این ندیده بودم. شاید به خاطر سر بالایی دشوارش و این‌که معلوم بود به جایی غیر از بیایان نمی­تواند ختم شود.
گورستان شماره یک در انتهای این خیابان قرار داشت. جایی‌که زمین ناگهان هموار شده بود. روبه‌روی گورستان چند ساختمان به‌هم چسبیده بود. با شیروانی‌های زنگ‌زده و شیشه­ های شکسته که احتمالاً روزگاری کارگاهی بوده است یا انبار شرکتی. بر بالای شیروانی یک ردیف هواکش زنگ زده نصب شده بود که چند تایی از آن‌ها هنوز در نسیم گرمی که می­وزید، می­چرخیدند. خیابان حدود سیصد متر بعد از گورستان هم در یک زمین بایر همچنان پیش رفته و ناگهان قطع شده بود.
کرایه­ ی راننده را که می­دادم پیشنهاد کرد همان‌جا  منتظر بماند تا کارمان تمام شود و به شهر برمان گرداند. گفتم معلوم نیست کارمان چقدر طول بکشد و احتمالاً راه بازگشت را پیاده طی خواهیم کرد. راننده گفت O. K. Amigo و با اشاره به دوربین غلط اندازی که همراه داشتم گفت مواظب دوربینت باش این حوالی چندان امن نیست.
در پیاده روی جلوِ گورستان دو چرخ دستی در دو سوی دروازه پارک شده بود که هردو سوغاتی­های مربوط به خوان سولدادو را می­فروختند. یکی از فروشنده­ ها زیر یک چتر وصله شده­ ی ساحلی روی یک یخدان پلاستیکی نشسته بود که به محض دیدن ما از جایش بلند شد برای عرضه­­ ی اجناسش: فندک، جاکلیدی، چراغ قوه، چاقو، شانه، ناخن­گیر، دفترچه تلفن، تقویم جیبی و قاب عکس­های کوچک و همه مزین به عکس سیاه و سفید خوان سولدادو. گفتم وقتی برگشتیم چیزی خواهیم خرید. انگار مطمئن نباشد که در بازگشت باز به دام او خواهیم افتاد به طرف یخدانی که بر آن نشسته بود رفت، در آن را باز کرد و با اشاره به قوطی­های نوشابه ­ی خوابیده در یخ گفت، پپسی، فانتا، سون آپ؟ تشنه نبودم و آن‌را هم موکول کردیم به پایان کار. دروازه­ ی گورستان مابین دو ستون آجری قرار داشت که هر کدام نیم متری از دیوار گورستان بالا زده بود. از دروازه فقط یک لته­ ی فلزی بزرگ باقی مانده بود. لته­ ی دیگر را برده بودند یا اگر از کسی می­ پرسیدی، حتماً می­گفت گم شده است! لابه‌لای قبرها بته­ های خودروی گیاهان بومی ­روییده بود که نامشان را نمیدانستم و در پناه دیوارها کاکتوس‌های کوتاه خاک گرفته با گل‌های شفاف نارنجی که معلوم بود تازه شکفته­ اند. چند درخت تنک اوکالیپتوس و «گل شیشه شور» هم در انتهای گورستان روییده بود یا کاشته بودند.
سال‌هاست وارد هر قبرستانی می­شوم یاد گورستان انگلیسی­ها در رُم میافتم. جایی‌که چندین شاعر و ادیب انگلیسی از جمله «جان کیث» و «پرسی شلی» در آن به خاک سپرده شده­ ا ند. گورستانی که با سایه روشن ­ها، رنگ­ها و موتیو‌هایش به یک کمپوزیسیون دقیق و سنجیده می­ماند. انگار ساکنانش همه در یک روز مرده­ اند و برجسته ­ترین معماران، سنگ‌تراش‌ها و گل‌کاران شهر گرد آمده و طرح کلی آن‌را با همفکری و مشارکت یکدیگر پیاده کرده ­اند. ساختار گوتیک و پُر نقش و نگار مقبره ها، مجسمه­ های بی­شمار فرشتگان و تنوع سرسام­ آور گل‌ها و گیاهان مجموعه­ ای آفریده است که به قطعه ای بازمانده­ای می­ماند از یک بهشت گمشده.
اما این گورستان پرت افتاده­ ی تی‌وانا بیشتر به گورستان‌های کشور خودم شباهت داشت. قبرها اکثراً قدیمی بودند. از آخرین تاریخ وفاتی که بر سنگ قبرها دیدیم، چهل سالی می­ گذشت. اما هنوز بر بالای بعضی از قبرها گلدانی دیده می­شد با چند شاخه گل پژمرده که نشان از سرسختی­ یادها و خاطره ­ها داشت و پایداری­شان در گذر سالیان. غیر از ما هیچ تنابنده­ ای در گورستان نبود. آرامگاه خوان سولدادو را همان فروشنده ­ی دم در نشانمان داده بود. بدون کمک او هم البته می­توانستیم پیدایش کنیم. در وسط قبرستان دو ساختمان کوچک قرار داشت. یکی با معماری گوتیک اما خیلی ساده و بی‌دنگ و فنگ که آرامگاه خانوادگی بود و دیگری یک ساختمان کوتاه آجری به رنگ سرخ خون که آرامگاه خوان سولدادو بود.
مکزیکی­ ها به پاسداری میراث گذشته در رنگ آمیزی ساختمان‌ها از همان رنگ‌هایی استفاده می­کنند که اقوام آزتک و مایا در ابنیه­ ی خود به‌کار می­برده ­اند. رنگ‌های اصلی که محبوب­ترین­شان سرخ، زرد و آبی لاجوردی است. با این حساب بعید به نظر می­رسید که از رنگ سرخ در مقبره­ ی خوان سولدادو استفاده‌ی سمبلیک کرده باشند. اما در آن گورستان که حتی گیاهان به رنگ خاک بودند سرخی این آرامگاه جلوه­ ی غریبی داشت. صحن جلوِ آرامگاه تشکیل شده بود از دو درخت کوتاه کاج و یک راهروی سرپوشیده بر ستون‌های آجری که از میان چند قبر می­ گذشت و به در تنگ و گشوده­ ی آرامگاه می‌رسید. بر دو سوی راه گلدانهای بزرگی از گلهای کاغذی گذاشته بودند که راه را تنگ می­کرد. در دو طرف در هم به عرض آرامگاه گلدان‌های کاغذی پلاستیکی بیشتری قرار داشت که تابش آفتاب تمام گل‌هایشان را سفید کرده بود. داخل آرامگاه تاریک بود و چشم را باید لحظه ­ای می ­بستی تا به تاریکی عادت کند. محوطه­­ ی آرامگاه را انبوهی از دسته ­­ها و سبدهای گل مصنوعی پوشانده بود. سه چهار تایی هم طبیعی بودند با گل‌های پژمرده­ ی میخک، رُز، پرنده‌ی بهشتی و غیره. دو دسته گل طبیعی هم روی قبر قرار داشت و بر انبوهی از گل‌های کاغذی و پلاستیکی. به غیر از سقف آرامگاه هیچ جایی را بر دیوارهای آن خالی نگذاشته بودند. دیوارها پوشیده بود از فتوکپی کارت سبز آمریکایی و نامه ­های احتمالاً تشکرآمیزی به خوان سولدادو. این‌ها را با چسب، پونز، سوزن ته گرد، نوار چسب و میخ و هر وسیله­ی دیگری که توانسته بودند به دیوارها نصب کرده بودند. حتی شیشه­ ها و پنجره‌‌ی کوچک آرامگاه پوشیده بود از کارت سبز. یاد ماموران مرزی و پلیس‌های اداره­ مهاجرت آمریکا افتادم که شبانه‌روز در ماشین‌های سبزرنگشان در جاده­های خاکی بالا و پایین می­روند و تپه­ های مرزی را زیر نظر دارند اما حریف کرامات این سرباز تیرباران شده نمی­شوند!
تسلط من بر اسپانیایی در حد همان چند جمله­ روزمره‌ای است که توریست‌ها به‌کار می­برند. دوست همراهم محمود هم در همان حدود. هر قدر آن حوالی پا به پا کردیم که زائری از راه برسد و چندتایی از آن نامه ­ها را برایمان ترجمه کند، به نتیجه ­ای نرسیدیم. محمود داشت با صدای بلند نام صاحبان کارت‌های سبز را می‌خواند. فرناندو، ویولتا، خوزه، استفان، ریکاردو، لوسیا، دومینگو و نام‌های فامیل اکثراً گونزالس بود و رودریگز و فرناندز. آدم‌های بسیاری را با این نام‌ها دیده بودم و می­شناختم. باغبان، خدمت‌کار، نظافت­چی، بستنی‌فروش دوره‌گرد، کارگران روزمزد ساختمانی، نقاش، کاشی‌کار و فروشندگان بازارهای یکشنبه و...
از آرامگاه بیرون که آمدیم، بر سر گوری در سمت راست گورستان یک زن سالخورده و یک دختر جوان نشسته بودند. پسر بچه­ ای هم با بادکنک آبی رنگی در دست بالای قبر ایستاده بود. دلم نمی­آمد آرامش‌شان را بر هم بزنم. همراه محمود مدتی را بی­ هدف میان قبرها گشتیم و چند تایی عکس گرفتیم که توجه پسر بچه و دختر را که به نظر می­آید خواهرش باشد، جلب کرد. وقتی از سر خاک بلند شدند، خودم را به آن‌ها رساندم و از دختر پرسیدم آیا انگلیسی می­داند. با حالتی شرمگین و مودبانه گفت «نو سینیور» دیگر کاری آن‌جا نداشتیم. آفتاب تندتر از آن بود که بتوان عکس خوبی گرفت.
بیرون دروازه همان دستفروش انتظارمان را می­کشید. دو قوطی فانتا و یک عکس سیاه و سفید تمام‌قد که خوان سولدادو را در لباس سربازی نشان می­داد از او خریدیم که شاید دشت اولش بود و لبخند سخاوتمندانه­ ای با برق یک دندان طلا بدرقه­ ی راهمان کرد.
صد متری پایین­ تر از گورستان زن و شوهری جوان با یک دختر خردسال که دسته گلی به‌دست داشت نفس زنان از سینه‌کش خیابان بالا می­آمدند. پایین ­تر از آن‌ها چند بچه­ ی ­­­ده یازده ساله با چهار ظرف پلاستیکی یک گالنی دروازه درست کرده و فوتبال بازی می­کردند. تنها مغازه ­ی مناطق مسکونی این خیابان یک نانوایی تورتیا «نان ذرت» بود. این نانوایی­ ها به علت مخلوط کردن خمیر ذرت با پیه خوک بوی آزاردهنده ­ای می­دهند که همیشه مرا یاد صابون‌پزخانه می‌اندازد. اما تورتیا نان خوشمزه‌ای است و گرم که می­شود، عطر دیگری به خود می­گیرد که به‌شدت اشتهابرانگیز است.
نرسیده به میدان سیسیلیا در رستوانی که مشتریانش بیشتر از سکنه­ ی همان حوالی بودند، بر سر میزی کوچک نشستیم  در انتظار گارسن که هر وقت عشقش کشید به سر وقتمان بیاید.
تقریباً غیر ممکن است در کافه­ ای یا رستورانی در تی‌وانا بنشینی و سر وکله‌ی یک گروه ماریاچی پیدا نشود. معمولاً در گروه‌های چهار تا هفت نفره راه می­ افتند از رستورانی به رستوران دیگر. گیتار می­زنند و ترومپت . ترومپت‌زن‌ها عقب می‌ایستند و سرهای سازشان را بالا می­گیرند که صدایش گوش‌آزار نباشد. بعد گیتاریست­ها و در خط جلو خواننده که معمولاً گیتار هم می­نوازد. بی‌مقدمه شروع می­کنند بخشی از ترانه­ ای معروف را خواندن. این بخش از کارشان حکم نمونه و اشانتیون را دارد. بعد می­پرسند که چه ترانه­ ای دوست داری بشنوی. به گروهی که ما را از راه دور نشان کرده و حالا به همان ترتیب در پیاده‌رو در برابرمان ایستاده بود، گفتم «وانتانا مرا» پیرمردی که خواننده بود و حکم رهبر گروه را داشت، با علامت تأیید گفت «سی سینیور»
و بعد ترمپت‌زن‌ها سازهایشان را پایین آوردند و همه با هم و یکصدا شروع کردند به خواندن. یاد روان‌شاد محمد مختاری افتادم در آخرین روز اقامتش در لُس آنجلس. در تراس یک رستوران سنتی در بازار مکزیکی­ ها به اتفاق او و علی آشوری شاعر مقیم سن‌دیه‌گو نشسته بودیم که دختری جوان همراه با مردی پا به سن گذاشته که گیتاری در دست داشت، به میزمان نزدیک شدند. دختر با چشم‌های سبز، پوست زیتونی و گیسوان بلوطی تابدارش زیبایی به یادماندنی و چشمگیری داشت. خواسته بودیم برایمان همین ترانه­ ی «وانتانا مرا» را بخواند، او هم خوانده بود و محمد مختاری با چهره­ ی محجوب و نگاه مهربانش دست از غذا کشیده و به صدای دختر گوش سپرده بود. دختر شلوار جین گران‌قیمت و پاکیزه­ای پوشیده بود همراه با تی‌شرت سفیدی با منظره­ ی نخل‌های کالیفرنیا. محمد مختاری باورش نمی­شد دختری زیبا با آن سرو وضع آراسته خواننده‌ی دوره‌گرد باشد. برای ما هم که سال‌هاست مقیم این دیاریم، تازگی داشت.
گروه ماریاچی بعد از اجرای چندین ترانه برای ما و یکی دو میز دیگر راه افتادند به طرف میدان سانتا سیسیلیا که رستوران‌های بیشتر و پر رفت و آمدتری را در خود جای داده بود. ما هم که نفسی تازه کرده بودیم، میزمان را ترک کردیم و در فاصله­ ی چند قدمی آن‌ها در همان مسیر به راه افتادیم.
کلیسای جامع تی‌وانا در گوشه­ ی شرقی همین میدان بنا شده است، با معماری باروک مکزیکی که ظرافت اروپایی را ندارد اما فضای داخلی آن دلبازتر و روشن‌تر از بناهای باروک اروپایی است. این پر رفت و آمدترین و شلوغ­ترین کلیسایی است که به عمرم دیده­ ام. درهای کلیسا همیشه چهارتاق باز است و محراب مطلای آن‌ را که در نور لوسترها و شمع­های بلند کافوری می­درخشد از خیابان می‌توان دید. از بلندگوی بارها و رستوران‌های اطراف میدان چندین آهنگ «سالسا» و ماریاچی همزمان پخش می­شد. گروهی که سر میز ما آمده بود، حالا داشت برای چند سرباز سرتراشیده­ ی آمریکایی آهنگ «لابامبا» را می­خواند. یک دختر بچه­ ی شش هفت ساله به دیواره­ ی حوض سنگی میدان تکیه داد و با گیتار چوبی کوچکی در دامنش به خواب رفته بود. معلوم نبود عضوی از یک گروه ماریاچی کودکانه است یا یک ارکستر تک نفره! نه عکسی گرفتم نه حرفی توانستم بزنم. اگر چیزی می­گفتم، گریه­ ام می­گرفت.
بر پله­ ها و سکوهای جلوِ کلیسا جماعت زیادی تنگ هم نشسته بودند. اکثراً جوان و غیربومی. مهاجرانی از دورافتاده ­ترین شهرها و روستاهای آمریکای لاتین. از گوتمالا، اِل سالوادور، هندوراس و ایالت­های محروم مکزیک. معلوم بود هنوز دوستی و اُلفتی مابینشان شکل نگرفته است و همدیگر را خوب نمی‌شناسند. مهم­ترین وجه اشتراکشان غربت آن‌ها بود و آرزوی گذشتن از مرز. هر چند در زبان و مذهب با هم مشترک بودند و کشورهای زادگاهشان تاریخ­ اندوهبار مشابهی را پشت سر گذاشته بود.
فرق عمده­ ی این مهاجران با آن‌ها که از آسیا و اروپا به آمریکا می­آیند، در پایگاه طبقاتی آنهاست. مهاجران آمریکای لاتین را اکثراً فرزندان خانواده ­های کارگر و کشاورز و دیگر اقشار زیر دست آن جوامع تشکیل می­دهند. طول اقامتشان در تی‌وانا به بضاعت مالی­شان بستگی دارد و یافتن شغال «قاچاقچی مرزی» مناسب و قابل اعتماد که آن‌ها را از مرز عبور بدهد و به Norte El برساند. لاتینوها آمریکای شمالی را به اختصار شمال (El Norte) می­گویند. این شمال پنداری جدا از معنای جغرافیایی­ اش، معانی استعاری دیگری هم دارد. شمال آرزوها. شمال خواب‌ها و رؤیاهای جوانی. و حالا از کنار همین میدان تپه‌های سبز این شمال را که به‌وسیله­ ی ماشین‌های گشت اداره ­ی مهاجرت آش و لاش شده بود، میتوانستند ببینند. اما مثل یک آرزوی بزرگ همچنان دور بود و دست‌نیافتنی. گویا تمام ادعیه ­ای که مادرانشان بدرقه­ ی راهشان کرده بودند فقط توانسته بود آن‌ها را در اتوبوس‌های خاک‌آلوده به این میدان برساند و از این‌جا به بعد دیگر کاربردی نداشت. احتمالاً در طول همین انتظار طاقت­­ فرسا و سرنوشت­ ساز است که نام خوان سولدادو را برای اولین‌بار از شغال‌ها می‌شنوند. ممکن است در آن لحظه دهانشان از تعجب باز بماند یا شوخی بی‌مزه‌ای به نظرشان جلوه کند، اما با گذشت زمان و پشت سر نهادن چندین تلاش ناموفق گذر از مرز و به هدر دادن جیره­ ی سفر سرانجام به زیارتی بی‌ضرر رضایت می­دهند و با شاخه گلی یا شمعی در دست راه می­افتند به‌سوی گورستان شماره یک و مقبره­ ی خوان سولدادو تا با دیدن فتوکپی صدها کارت سبز امید دیگری در دلشان قوت بگیرد و در یک شب بی­ مهتاب دیگر بخت خود را با اتکا به کرامت این حامی جدید بیازمایند.
بدون شک اکثر این مهاجران سرانجام به هر نحوی شده خودشان را به آن سوی مرز می­رسانند. کنترل چندین هزار کیلومتر نوار مرزی از تی‌وانا تا اِل پاسوی تگزاس کار ساده ­ای نیست؛ آن‌هم در کشوری که هر فردی حتی مهاجر غیر قانونی اگر در خاک آن از جانب ماموران دولتی به عمد یا سهو صدمه ­ای ببیند، قادر است هزاران دلار از دولت فدرال طلب خسارت کند. شاید هم احتیاج مبرم به کارگر مطیع و ارزان باعث می­شود که اداره­ ی مهاجرت هرازگاهی نامه ­های محرمانه به پست­­های مرزی بفرستد و ماشین‌های گشت مرزی ناگهان برای یکی دو روز غیبشان بزند. سال‌ها بعد همین از مرز گذشتگان هستند که با کارت سبز آمریکایی در جیب بغل و دسته گلی در دست به تی­وانا و آرامگاه خوان سولدادو باز می­گردند تا پس از سپاس و قدردانی کُپی کارت سبزشان را بچسبانند میان صدها فتوکپی دیگر. 
از میدان که دور شدیم، عکس سیاه و سفید خوان سولدادو را از جیب در آوردم و یک‌بار دیگر آن‌را برانداز کردم. باید وجه تشابهی پیدا می­کردم مابین او و جماعتی که دور تا دور میدان و در حوالی نوار مرزی پراکنده بودند. به‌گمانم این عکس نقش عمده­ا ی در شکل­ گیری اسطوره­ ی او ایفا کرده است. به نظر چهارده پانزده ساله می­­­آید با چهره­ ای کودکانه و معصوم، بی­ هیچ نشانی از سبعیت و خشونت. آرنج راستش را به میز پایه بلندی که مسیح مصلوب شده­ ای بر آن نهاده ­اند، تکیه داده و راست رو به دوربین ایستاده است. غیر از این عکس و پرونده­ ای در دادگاه ارتش مکزیک چیز دیگری از او بر جای نمانده است. اما همین عکس رنگ باخته توانسته است در طول هفتاد سال جوانی و معصومیت او را در خود حفظ کند. غربت را هم که به آن بیافزایی، می­شود یکی از همین جوان‌ها که دور میدان نشسته اند.
به مرز که رسیدیم، صفی طولانی پشت نوار مرزی انتظار می­کشید. معلوم بود دست کم نیم ساعتی معطل خواهیم شد. کمتر کسی را دست خالی می­شد دید. خرت و پرتهایی که به توریست­­ها می­فروشند، یکی از بزرگ‌ترین منابع درآمد تی‌واناست. پتوهای پنبه­ ای، ننوهای درختی، طوطی­­­ ها و توکاهای کاغذی با رنگ‌های درخشان، رشته ­های بلند سیر و پیاز تزئینی از جنس سرامیک که چق و چق صدا می­کنند.گونی های پر از لوبیای جهنده که بالا و پائین می پرند و تا ندیده بودم باورم نمی شد ، گلدان‌های سفالی و کوزه­ ها و مجسمه­ هایی که بدل آثار بازمانده از اقوام آزتک و مایاست، و تقریباً هر نفر با یک بطرتکیلای مجاز در پاکتی نایلونی، و ما دست خالی با دوربینی که چندان به کارمان نیامده است.
حرف‌هایمان در صف انتظار پیرامون دو قدیس دیگری بود که لُس‌آنجلس تایمز از آن‌ها نام برده بود. قدیس اول «نارکوسنت» نام داشت که ترجمه­ ی فارسی­ اش بی­ هیچ کم و کاستی، می­شود قدیس مخدرات، و همانطور که از نام حضرتش پیداست، قدیس حامی قاچاقچیان مواد مخدر است و می­گویند آرامگاه مجلل و باشکوهی در شهر مکزیکو دارد. معروف است که هیچ محموله­ ی بزرگی بدون در نظر گرفتن نذری برای او روانه­ ی آمریکا نمی­شود.
سران بزرگ کارتل­های قاچاق در آمریکای جنوبی که درآمد ماهیانه­ شان سر به چندیدن میلیون دلار می­زند، همه ارادت و اعتقاد عمیقی به او و کراماتش دارند. از پابلو اسکوبار گرفته تا برادران کالی و برادران فلیکسی که کارتل بزرگ تی­وانا را رهبری می­کنند. راننده­ ی تاکسی می­گفت، پابلو اسکوبار چندین بار به مکزیکوسیتی آمده و با پای خودش به زیارت قبر او رفته است.
سومین قدیس نامبرده در گزارش تایمز «سنت ارنسو دلاگوارا» نام داشت. این یکی همان ارنستو چه‌گوارا انقلابی شهید آرژانتینی است که در جنگل  های بولیوی به‌دست ماموران سیا و مزدوران محلی­ شان به قتل رسید و اکنون در میان بومیان بولیوی که از نزدیک شاهد آخرین روزهای زندگی و شهادت او بوده­ اند، به مرحله­ ی قداست ارتقا یافته است.
چه گوارای انقلابی ، گنجینه­ ی شگرفی از وقار، شهامت، زیبایی، ایثار، ایمان خدشه­ ناپذیر، هوش، ذکاوت ، مدیریت و صفات برجسته ­ی دیگری که از مجموع آن‌ها می­توان چندین قدیس سالم و کامل به معنای کلاسیک کلمه استخراج کرد. اما او دیگر به تأیید و تصویب هیچ مرجعی احتیاج ندارد، حتی فرو پاشیدن شوری و فروکش کردن جنبش­های مارکسیستی نیز نتوانسته از محبوبیت و شهرتش بکاهد. القاب مذهبی مسلماً برای بومیان بولیوی که در او به چشم قدیس می نگرند، باید اهمیت داشته باشد اما برای جوانانی که از سانتیاگو تا آمستردام و از کیپ تاون تا نیویورک تی‌شرت‌های مزین به تصویر او را به تن دارند، بالطبع جاذبه­ ای نخواهد داشت . او سالهاست که مرزهای ادیان و ایدئولوژی ها را پشت سر گذاشته است .
به باجه­ی اداره­ی مهاجرت­ که می­رسیم، ماموری چینی‌الاصل می­پرسد، تبعه­ ی آمریکا؟ می­گویم خیر، دارنده­ ی کارت سبز. بی­ آنکه بخواهد کارت‌هایمان را ببیند، می­گوید بفرمایید. 
-----------------------------------------------------------

تصاویر از بالا:
1 . جلد قدم زدن در بابل
2 . عکس خودمان در گورستان مرزی مکزیک
3 . سن سیمون گواتمالائی - قدیس فقرا . به ضرب چماق از اغنیا می گیرد و به فقرا می بخشد .
4 . سن سولدادو - قدیس کارت سبز و حامی مهاجرین غیر قانونی به آمریکا 
5. سن مالوراده - قدیس مخدرات  
6 . زیارتگاه سن ارنستو دلا گوارا - قدیس توده ها  در بولیوی

 

۱۹ دی ۱۳۹۵ ه‍.ش.

ما مردمی شفاهی هستیم


گفتگوی علیرضا بهرامی با عباس صفاری به مناسبت انتشار ( قدم زدن در بابل )
منبع: روزنامه ایران، ۱۴ دی
کد خبرنگار:۲۵۶۳۰
عباس صفاری را فقط برای شعرهایش دوست ندارند. بسیاری، چه آنها که با او در معدود سفرهای به فاصله هر چند سالش به ایران، مواجهه رودررو داشته اند و چه آنها که حضورش در برخی مجامع ادبی یا خواندن مصاحبه هایش را تجربه کرده اند، به دلیل صمیمیتش او را می پسندند. انتشار تک نگاری ها، سفرنامه های کوتاه و خاطره نویسی های مختصرش در قالب کتابی به نسبت حجیم، این امکان را فراهم کرده است. با او به بهانه  انتشار «قدم زدن در بابِل» از سوی انتشارات آرادمان سخن گفته ایم.
----------------------------------------------------------
*- عباس صفاری در جامعه ادبی به‌عنوان شاعری موفق شناخته می‌شود؛ چه شد که تصمیم گرفتید تک‌نگاری‌ها، سفرنامه‌ها و خاطره‌هایتان را در قالب یک کتاب منتشر کنید؟
- آنچه در این مجموعه عرضه شده است، حاصل بیست سال نوشتن در اوقاتی بوده است که بنا به ضرورتی از شعر فاصله گرفته‌ام و گاهی نیز به مناسبت‌ها و انگیزه‌های دیگر. قدیمی‌ترین مطالب کتاب، بررسی زندگی‌نامه خودنوشت اینگمار برگمن با عنوان (روایت برگمن از خویشتن) است که جزو مطالبی از کتاب است که پیشتر در نشریات منتشر شده‌اند.
این مطلب اول بار در مجله آدینه آن زمان منتشر شده بود. من از هر مطلبم یک نسخه فتوکپی گرفته، بایگانی می‌کردم. سه چهار سال پیش طی یک خانه‌تکانی جانانه از کشوی میزی بیرون آمدند و آنجا بود که تصمیم گرفتم سر و سامانی به آنها بدهم. ضمن مرور مجدد آنها به این نتیجه رسیدم که به‌رغم تنوع مضمونی، غالباً از عوامل وحدت‌دهنده‌ای نیز برخوردارند که چندان دور از جهان شعر و شاعری نیست.
زاویه نگاه در اکثر مطالب کتاب، بویژه در بخش خاطرات و ترجمه‌ها به گمانم همان زاویه‌ای‌ست که در شعرهایم به کار گرفته شده و تفاوتشان منحصر به مدیومی است که آنها را ثبت کرده است. به همین دلیل حس کردم انتشار آنها به نوعی بسط و گسترش دادن همان پانورامایی است که پیش از این فقط از دریچه شعر من قابل رؤیت بوده است.

* - آیا این کتاب درواقع جهان‌بینی پسِ ذهن یک شاعر موفق را نمایان می‌کند؟
- نمی‌دانم ترکیب جهان‌بینی را می‌شود در تعریف آن به کار برد یا خیر. اگر چه خواننده با مرور بخش‌هایی از کتاب احتمالاً به جنبه‌ها و جلوه‌هایی از نگرش نویسنده و نحوه برخورد او به رویدادها و پدیده‌ها آشنا می‌شود. اما واکنش‌ها به نظر خودم تا حدودی عاطفی، بوطیقایی و دور از قضاوت است.
به هر صورت و از هر زاویه‌ای بنگریم، در پس و پُشت هر متنی، ترکیبی از اعتقادات (سیاسی، اجتماعی و فلسفی) نویسنده‌اش که به آن جهان‌نگری می‌گوییم نیز نهفته است و شاید خواننده بتواند از طریق آن به جنس نگاه نویسنده در عرصه‌های مختلف پی ببرد؛ همان‌طور که به فرض، ما از طریق خوانش رباعیات خیام به اندیشه جبری او پی می‌بریم. اما قصد خیام از سرودن آن رباعیات انتقال محض اندیشه‌اش نبوده و جهان ذهنی او و مشغله‌هایش بسی فراتر از آن چارچوب بسته (جبریت) بوده است.
مثلاً اعتقاد به جن و ارواح خبیثه جایگاهی قابل دفاع و جدی در باورهای من ندارد. از سوی دیگر، به‌خاطر شرایط پرورشی‌ام، با افرادی همدم و آشنا بوده‌ام که با جن سر و کار جدی داشته‌اند و من همواره دوست داشته‌ام تجربه و حرفشان را باور کنم. این علاقه و باور به سهم خود واقعیتی را در خویش نهفته دارد که درست روی دیگر سکه ناباوری است و نمی‌توان به سادگی آن را کتمان کرد و نادیده گرفت؛ فارغ از آنکه در جهان بینی ما بگنجد، یا نگنجد.

‬‎
* - در روایت‌های کتاب، روایت خطی ترتیبی در نظر گرفته نشده و به‌طور متناوب مقاطع تاریخی و جغرافیایی مختلفی را از زندگی شما دربر می‌گیرد؛ آیا برای این نوع چینش هدف خاصی مورد نظر شما بود؟
- قصد و نیت خاص و از پیش اندیشیده شده‌ای در این نوع چینش و روال انتخاب نداشته‌ام. هنگام فهرست کردن مطالب آن، دو راه بیشتر به ذهنم نمی‌رسید؛ یکی وحدت موضوعی بود با نظر به محتوای مطالب و دیگری پیگیری یک خط کرونیکال با نظر به زمان نگارش و انتشار برخی از آنها، که آن نیز مشکلات خودش را داشت و احتمال می‌رفت که به فرض متنی درباره خاطرات کودکی‌ام برود در آخر کتاب و اشاره‌ای به لیدی گاگا بیاید در آغاز آن. نهایتاً کوشیده‌ام همین خط کرونیکال را دنبال کنم با این استثنا که نخستین مطلب کتاب را که حالتی بیوگرافیکال دارد و همین سال پیش نوشته شد، برای آغاز کتاب مناسب دیده‌ام.

* - نوشته‌ها از روایت‌های کاملاً داستانی و جذاب برخوردارند. آیا به ذهنتان نرسیده بود که هر کدام را به یک داستان کوتاه یا حتی رُمانی تبدیل کنید؟
- همان طور که اشاره کردم، بیشتر مطالب کتاب حاصل زمانی است که سخت درگیر شعر و پیچ و خم‌های آن بودم. سه چهار سالی را نیز در تب و تاب یافتن کوتاه‌ترین و سرراست‌ترین راه میان «دست» و «دل». به همین جهت شاید پرهیز می‌کرد از نوشتن متون بلند و داستانی. رمان که به هیچ وجه. رمان به ماراتن شباهت دارد و شرکت در دوِ ماراتن برای دونده صد متری به هیچ وجه تمرین مفیدی نیست. او را در کار اصلی‌اش شلخته می‌کند. داستان کوتاه نیز به گمانم در آن وضعیت از مسیری که پیش رو داشتم قادر بود منحرفم کند.
متون بلند داستانی در قیاس با شعر که نهایت ایجاز را می‌طلبد، عرصه پرگویی است. بگویم که قصدم از پرگویی، معانی منفی و ضد ارزش آن نیست. بی‌تردید، شاهکارهایی مانند دون کیشوت و صد سال تنهایی را نمی‌شود در بیست صفحه خلاصه‌اش کرد. متن بلند طبعاً به کلمات بیشتری نیاز دارد و خواننده نیز چه رمان زرد بخواند، چه محاکمه کافکا را، در هر دو مورد، کتابی به دست گرفته که دو سه روز وقت ارزشمندش را با آن بگذراند؛ نه اینکه در سه – چهار دقیقه به پایان برسد. شعر و داستان دو ژانر متفاوتند و هر کدام نیز دریچه متفاوتی را به هستی می‌گشایند. من ظاهراً ترجیح داده‌ام از کنار دریچه شعر جُم نخورم که نکند عنکبوتی از چارچوب دریچه آویزان شود و من نبینم!
حال که حرف به مسأله زبان رسیده است، بد نیست از فرصت استفاده کرده، به موضوعی که باید پیش از این‌ها به آن می‌پرداختم و به جهاتی ناگفته مانده است، بپردازم.
در مجموعه کبریت خیس شعری دارم با جمله‌ای که می‌گوید: «پُرگویی شکست‌ناپذیرم/ نیمی از اشعارم را خراب کرده است» خُب، هیچ بقالی نمی‌آید بگوید ماست من تُرش است. البته اشتباه از من بوده است که فکر نکرده‌ام ذهن خواننده یکراست می‌رود به سمت دم‌دست‌ترین برداشت که معنی‌اش خراب بودن نیمی از اشعار منتشر شده است.
دست بر قضا، در تعدادی از نقدها که بر آن مجموعه و حتی مجموعه‌های دیگر نگاشته شده، منتقد با استناد به این جمله نوشته است، صفاری شاعر پرگویی است و هنگام نوشتن از خود نپرسیده است اگر چنین جمله‌ای در کتاب نیامده بود، باز هم بر همین عقیده بود. و جالب‌تر اینکه در ادامه همین نقدهای غالباً مثبت و ستایش‌آمیز، صنعت ایجاز را نیز که در تناقض کامل با پرگویی است، از ویژگی‌های مجموعه دانسته‌اند. در تعجبم که چرا منتقدان محترم که اکثرشان خود نیز شاعر هستند، فکر نکرده‌اند که اشعار منتشر شده تمامی اشعار شاعر نیست و نیمه خراب شده شاید اشاره به چرکنویس‌ها و اشعاری دارد که به دلایلی و از جمله پرگویی، مناسب انتشار نبوده و نیستند.
شاعر نیز مانند هر هنرمند دیگری قرار نیست در هر تلاشی موفق باشد. نقاش از آنچه بر بوم کشیده راضی نیست، برمی‌دارد نقاشی دیگری روی همان بوم می‌کشد. سینماگر سه ساعت فیلم تهیه می‌کند. پرت و پلاست و نمی‌تواند در اتاق مونتاژ سر و سامانی به آن بدهد. فیلم یکراست بایگانی می‌شود در انبار استودیو. شاعر هم شروع به نوشتن می‌کند، خوب از آب در نمی‌آید، روز بعد روانه زباله‌دان، یا بایگانی می‌شود در پوشه‌ای؛ تا فرصتی دیگر که شاید بشود سر و سامانی به آن داد.

* - در برخی نوشته‌ها درباره برخی شخصیت‌ها نوشته شده که در گذر زمان، در عرصه فرهنگ و هنر ما غبار فراموشی گرفته‌اند. در این‌باره نگاه خاصی داشتید؟
- قبل از پرداختن به سؤال شما لازم است توضیح بدهم که حضور من در مجامع ادبی و عرصه موسیقی چهار پنج سال بیشتر دوام نمی‌آورد. یعنی از پانزده – شانزده سالگی که تعدادی شعر و مقاله در مجلات آن زمان منتشر می‌کنم شروع می‌شود تا بیست سالگی که می‌روم به خدمت سپاهی. به همین سبب با افراد انگشت‌شماری که اکثراً جوان و در ابتدای راه بوده‌اند، دوستی و مراوده داشته‌ام. از آن میان با جمع ده – دوازده نفره‌ای که در کافه فیروز و کافه نادری همدیگر را می‌دیدیم بیشتر سر و کار داشتم.
متأسفانه یکی دو نفرشان بیشتر در قید حیات نیستند. «هوشنگ بادیه‌نشین»، «هوتن نجات»، «کریم محمودی» و «منوچهر غفوریان» از آن جمله‌اند که هر از گاه به مناسبت‌های مختلف از آنها یاد کرده‌ام. متأسفانه فضای ناسالم و کمبودها و مشکلات دیگر اکثر آنها را به راهی کشید که عاقبتش گم شدن در غبار بود. هیچ‌کدام به استثنای هوتن که «اسماعیل نوری علاء» جزوه‌ای از او منتشر کرد، به مرحله‌ای نرسیدند که شاهد چاپ کتابی از خود باشند و امروزه اگر نامی از آنها رفته باشد، در آنتالوژی‌هاست و کتاب‌های مرجع.
مطلبی که درباره «ویدا قهرمانی» نوشته‌ام بیشتر جنبه نوستالژی دارد و خاطرات دوران کودکی. او در قید حیات است و در کالیفرنیا زندگی می‌کند.
یکی دیگر از چهره‌هایی که به قول شما غبار فراموشی گرفته‌اند، «پرویز اتابکی» است. او تنها آهنگسازی بود که شغل و تحصیلات عالی دانشگاهی در رشته ادبیات فارسی داشت و بعد از انقلاب برای مدتی با بنیاد دهخدا همکاری می‌کرد. ساز اختصاصی‌اش پیانو بود و صفحه سی و سه دور بدیهه نوازی او به همراه شعرخوانی ابتهاج (سایه) هنوز شنیدنی است.
بسیاری از خوانندگان نامدار پاپ که بعضاً کارشان به ابتذال نیز کشیده است، شهرت اولیه خود را مدیون او هستند. شاید اگر امکانات ارزان استودیو طنین که اتابکی مالک آن بود و دانش گسترده و موسیقایی او پشتوانه «علی حاتمی» نبود، کار دشوار فیلم «حسن کچل» که نخستین فیلم کمدی موزیکال ایران است، به آن سهولت پیش نمی‌رفت.
اما از چهره‌های مطرح و نامداری که مطلبی در موردشان نوشته‌ام، «محمدعلی سپانلو»، «فرهاد مهراد» و «سیمین بهبهانی» اگر چه درگذشته‌اند اما خوشبختانه از یادها فراموش نشده و همچنان مطرح هستند و مخاطب دارند.
یادآوری از این افراد جدا از جنبه‌های نوستالژیک و شخصی آن، شاید از این لحاظ اهمیت داشته باشد که نوری هر چند اندک و گذرا بیندازد به گوشه‌های تاریک و در سایه مانده‌ای از سوابق فرهنگی این مرز و بوم و نشان بدهد که این هنر و فرهنگ متحول شده و در آستانه جهانی شدن از چه پیچ و خم‌هایی عبور کرده و چه نابسامانی‌ها دیده و چه قربانیانی داده است.

* - در برخی نوشته‌ها هم از شخصیت‌های مطرح جهانی در عرصه‌های مختلف یاد کرده‌اید…
بخش‌هایی که به شخصیت‌های جهانی می‌پردازد غالباً ترجمه‌اند. بیشتر ترجمه شعر است از شاعرانی که کارشان را دوست داشته‌ام و جامعه ادبی و اهل قلم ایران نیز با نام و اثرشان آشنا بوده‌اند. گاهی نیز حس کرده‌ام چهره جدیدی می‌تواند برای خواننده فارسی زبان جالب باشد و شعر و اثرش با طرز فکر و سلایق ایرانی هماهنگی‌هایی دارد. «چارلز بوکافسکی» یکی از آنها بود که اول بار در مجله نگاه نو معرفی شد و کتاب‌های موفقی که پس از آن از او به بازار آمد نشان داد که بی‌گدار به آب نزده‌ام.
در مواردی نیز جذابیت موضوع سبب شده است که به سر وقتشان بروم. مانند معرفی «ابن حمدیس» شاعر عرب زبان سیسیلی و بی‌تردید «باسیل بانتین» که داستان دیگری دارد. برایم جالب بود که شاعری مدرنیست و مورد اعتماد «ازرا پاوند» که با هدف کندوکاو در شاهنامه فردوسی به ایران آمده، بیش از یک دهه جاسوس انگلستان در ایران بوده و نهایتاً به دستور دکتر مصدق از کشور اخراج می‌شود. مرگ «لنی رایفنشتال»، سینماگر شهیر و صاحب سبک آلمانی نیز سبب شد که خاطره‌ای از «کارلوس فوئنتس» را که درباره فیلم پیروزی اراده نوشته بود، ترجمه کنم. رابطه نزدیک رایفنشتال با حزب نازی و شاهکارهای تبلیغاتی‌اش برای این حزب همواره یادآور بحث قدیمی تعهد هنرمند و هنر برای هنر بوده است.

* - آیا به نظر خودتان نوشته‌هایتان درباره برخی شخصیت‌های ایران، به‌عنوان مستندات هم می‌توانند مبنا قرار گیرند؟
- چرا که نه! من در تعریف خاطره‌ها و یادآوری از شخصیت‌ها، شاید به اختصار نوشته باشم اما نه اغراق کرده‌ام، نه حرفی خلاف واقع به آن افزوده‌ام. درباره خودتخریبی بعضی از نامبردگان نیز رعایت حال بازماندگان را لازم دیده و وارد جزئیات نشده‌ام. به گمانم آنچه برای شما و خواننده امکان دارد سؤال برانگیز باشد، شرح ماجرایی است که در نخستین روزهای انقلاب در اداره فوق برنامه دانشگاه تهران به وقوع پیوسته و شاعر انقلابی آن روزگار «سعید سلطانپور» کارمندان فوق برنامه از جمله «پرویز اتابکی» را که کارشناس موسیقی بوده است، به گروگان می‌گیرد.
شرح این ماجرا را من ۱۰ سال پس از انقلاب از زبان پرویز اتابکی که دیگر خانه‌نشین شده بود، به صورت شِکوه و درد دل شنیدم. شاید جزئیاتی از آن ماجرا را از خاطر برده باشم اما چیزی از خودم به آن نیافزوده ام، مطلب من در واقع نقل قولی است از اتابکی. متأسفانه او دیگر در قید حیات نیست اما دو نفر دیگر نیز در آن دفتر بوده‌اند که هنوز در قید حیات هستند. خانم «پری اباصلتی» و «داریوش همایون‌نژاد». به چند و چون آن ماجرا و روایت اتابکی فقط آنها هستند که می‌توانند شهادت بدهند.

* - به‌عنوان کسی که دست‌کم چهار دهه در اروپا و امریکا زیسته است، ثبت تاریخ شفاهی و خاطرات و تجربیات فردی را برای فرهنگ و توسعه یک ملت و جامعه چقدر ضروری می‌دانید؟
ما عادت به نوشتن نداریم. رویدادها را ثبت نمی‌کنیم. خاطره نمی‌نویسیم. بیوگرافی نمی‌نویسیم. نامه کم می‌نوشتیم و حالا با رواج اینترنت و ایمیل اصلاً نمی‌نویسیم. نامه شده است دو خطِ بدون سلام و احوالپرسی. در طول تاریخ کوشیده‌ایم همه چیز را به خاطر بسپاریم و با نقل و بازگویی آن برای دیگران از نسیان و فراموش شدنشان در گذر زمان جلوگیری کنیم. اشکال بزرگ این شیوه از حفظ رویدادها همواره در این بوده است که به قول معروف، یک کلاغ، چهل کلاغ می‌شود و چنانچه بموقع ثبت نشود، به مرحله‌ای می‌رسد که دیگر قابل اعتماد و استناد نیست.
روی هم رفته ما مردمی شفاهی هستیم. وقتی می‌گویم «ما» منظورم فقط اهل کتاب و قلم ایرانی نیست. من مردم ایران را می‌گویم؛ مردمی که کتاب کم می‌خوانند و کاغذ کم سیاه می‌کنند. همین کمبود و نقصان در عرصه نگارش سبب می‌شود که شفاهیات، بویژه گزارش‌های دست اول آن، ارزش و اهمیتی دوچندان پیدا کند. چراکه در اکثر موارد تنها منبع اطلاعاتی ما همین شفاهیات است. ثبت این شفاهیات اما نباید فقط منحصر به روشنفکران، سیاستمداران و اهالی قلم و هنر باشد. چرا من ایرانی باید از تحولات و خاطرات مربوط به صنعت کاشی‌سازی یا پارچه‌بافی انگلستان بیشتر از کشور خودم که سابقه طولانی‌تری در این صنایع دارد، اطلاع داشته باشم. دلیلش این است که کسی ثبت نکرده است.
اگر امروزه فرضاً بخواهیم تاریخ یکی از اصناف را در ایران بنویسیم، به غیر از مقادیری پرونده اداری و شاید حقوقی منبع دیگری در اختیارمان نیست. چه کسی آمده است به صورت کرونیکال فرضاً از صنف طلا فروش، حمام‌دار و قهوه‌خانه‌دار هر از گاه چند صفحه‌ای از حرفه‌اش و حوادث جالبی که در این اماکن به وقوع می‌پیوندد و سرشار از اطلاعات جامعه‌شناسی و انسان‌شناسی و روانشناسی است، یادداشت بردارد. در پاسخ به سؤال شما باید بگویم در چنین وضعیتی ثبت تاریخ شفاهی را برای توسعه کشور و اعتلای فرهنگی آن بسیار ضروری و مهم می‌دانم و معتقدم که باید از محدوده هنر و سیاست نیز فراتر رفته، ابعاد دیگر جامعه را نیز در بر بگیرد.

* - یکی از بخش‌های جالب کتاب هم سفرنامه شما به مکزیک برای زیارت مزار یک قدیس خاص است. کمی درباره‌ی قدیس مهاجرت غیرقانونی یا قدیس ترانزیت مواد مخدر هم می‌گویید؟
– بی جهت نیست که امریکای جنوبی زادگاه ادبیات جادویی است. بله، سرزمین غریبی است. نام بزرگ‌ترین دریایش کارائیب نیز لاتین شده‌ کلمه عربی غرایب است که نخستین اعراب مهاجر بر آن نهاده‌اند. باور به این قدیس‌ها و ده‌ها قدیس عجیب و غیر رسمی این کشورها نیز بخش حیرت‌انگیزی از این عجایب است.
«چه گِوارا» در زادگاهش آرژانتین یک پزشک ماجراجوست. در کوبا قهرمان ملی و در سرتاسر جهان، آیکون و سمبل مقاومت. در روستاهای بولیوی اما تبدیل می‌شود به قدیسی با عنوان «سن ارنستو دلا گوارا» که حامی فقرا و درماندگان است. در دوره‌ای، من مجسمه این قدیسها را که غالبا ساخت چین است جمع می‌کردم. دوتایشان که قدیس حامی فقرای گواتمالا و اکوادور بودند، چماق به دست داشتند و کلاه مخملی بر سر، با کت و شلوار سیاه. اگر کراوات نداشتند، با جاهل ایرانی اشتباه گرفته می‌شدند. این قدیس‌های کراواتی مثلا با چماقشان می‌کوبند توی فرق ثروتمندان و پولشان را می‌گیرند و می‌دهند به فقرا. کاش کار دنیا به همین سادگی بود. حیرت‌انگیز اما باورهای خُرافی سران کارتل‌های مواد مخدر است که قبل از ارسال محموله‌های بزرگ به امریکا نذر می‌کنند که با پای برهنه  و خطر دستگیری به زیارت «قدیس مخدرات» در شهر  مکزیکو بروند. آرامگاه این قدیس‌ها را من ندیده‌ام اما پس از خواندن گزارشی از آنها در روزنامه لس آنجلس تایمز برای دیدن مقبره قدیس کارت سبز به مکزیک رفتم و حیرت کردم از دیدن فتوکپی هزاران کارت سبز ِ چسبیده بر در و دیوار مقبره او. بی‌جهت نیست که «مارکز» به اعتراض می‌گوید من از حقایق سرزمینم می‌نویسم، غربی‌ها اسمش را گذاشته‌اند ادبیات جادویی!

انتهای پیام///

انعکاس حس و اندیشه در شعر کلاسیک فارسی

در شعر مدرن عقب‌ ماندیم

گفتگو با حمید نورشمسی - خبرگزاری مهر

شناسهٔ خبر: 3870399 -
عباس صفاری می‌گوید شعر کلاسیک فارسی شاید شفاف‌ترین آینه حس و اندیشه جهان کهن باشد اما از زمان نیما تا عصر حاضر سرمشق‌های‌مان را از جریان ادبی مدرن دنیا گرفته از آن‌ها عقب مانده‌ایم.
خبرگزاری مهر- گروه فرهنگ: عباس صفاری از شاعران نوگرای معاصر ایران است که در کنار ترجمه و فعالیت در زمینه هنرهای تجسمی، به صورت جدی در سال‌های اخیر به کار شعر پرداخته و از رهگذر آن دفاتر شعر پرمخاطبی چون «تاریکروشنا»، «کبریت خیس»، «دوربین قدیمی»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» روانه بازار کتاب شده است.
صفاری به تازگی دفتری گزیده از تمامی اشعار سروده خود را منتشر کرده است.
به بهانه انتشار این گزیده اشعار با وی به گفتگویی درباره تجربه شاعری و شعر ایران پرداخته‌ایم؛
* جناب صفاری در بیوگرافی خود که در ابتدای دفتر گزیده اشعارتان ذکر کرده‌اید، اشاره‌ای داشتید به دوران دبیرستان و تحصیل در ادبیات و حتی ترانه سرایی. از روزهای اولی برایمان بگویید که شور و شوق شاعری را در خودتان کشف کردید؛ این حس چطور در شما شکل گرفت.
گمان نمی‌کنم کشف و درک استعداد سر آغاز مشخصی داشته باشد که بتوان تشریحش کرد. پی بردن به استعداد و به کار گیری آن یک پروسه طولانی است که بسته به شخص مورد نظر شدت و ضعف پیدا می‌کند. در مورد من نیز بی‌تردید خواب‌نما نشده‌ام که ابتدا به ساکن قلم به دست بگیرم و به صحرای کربلا بزنم. اما هر نویسنده و شاعری دست کم از انتشار نخستین دسته گلی که به آب داده باید خاطره‌ای داشته باشد.
نخستین چیزی که از من منتشر شد یک غزل پنج بیتی بود با ردیف (افتاده است) در مجله صبح امروز. این غزل را اواسط دوران دبیرستان نوشتم و فقط یک مصراع مضحک آن (پیکرم در گوشه میخانه‌ها افتاده است) را به یاد دارم. وقتی آن را به معلم انشایمان نشان دادم ضمن تشویق‌های لازمه پرسید تا به حال شراب خورده‌ای که پاسخ منفی بود. بعد پرسید تا به حال به میخانه رفته‌ای که باز هم پاسخ منفی بود. پس از آن مکثی کرد و گفت پس چرا این چیزها را نوشته‌ای، شاعر باید از خودش بنویسد.
تا قبل از انقلاب سلیقه حاکم بر ترجمه شعر بیشتر ایدئولوژیک بود تا هنری – ادبی و مترجمین بیشتر گرایش به ترجمه کار شاعرانی داشتند که در طیف چپ قرار می‌گرفتند و در یک ارزیابی کلی به عقاید سیاسی‌شان بیشتر اهمیت داده می‌شد تا چندوچون شعرشان. خوشبختانه مدتی است که ما از این مرحله فراتر رفته‌ایم. هنوز آمادگی شنیدن انتقاد را نداشتم و خودم را برای شنیدن آفرین و مرحبا آماده کرده بودم. انتقادش ظاهرا به جا بود (اگرچه امروزه طور دیگری فکر می‌کنم که بحث دیگری دارد) اما مشکل عمده که احتمالا از آن خبر نداشت این بود که بر دشواری‌های از خود نوشتن آگاه نبود.
ما داریم از دورانی حرف می‌زنیم که شاعران کارکشته‌اش نیز هنگامی که از خود می‌نوشتند، حرف از «خودِ» آرمانی بود، نه خود واقعی و شاعری مانند فروغ که خود واقعی‌اش را می‌شد در شعرش دید استثنا بود. من تا بتوانم از آن خود آرمانی فاصله بگیرم سه مجموعه و سی سال وقت بُرد.
* برایم جالب است که شما برای آغاز فعالیت در شعر نخست قدم در وادی ترانه‌سرایی گذاشته‌اید و البته گویا سریع هم آن را کنار گذاشته‌اید. ماجرا از چه قرار بود؟
در مورد ترانه‌سرایی باید اعتراف کنم که در آغاز انگیزه اصلی کسب در آمد بود. وجهی که از بابت جیره روزانه از خانه می‌گرفتم در حد بلیط اتوبوس به دبیرستان و ناهار ظهر بود و کفاف کافه نشینی و خرید کتاب و مجله را نمی‌داد. سیگاری هم شده بودم که پنهانی بود و نمی‌شد وجهی از بابت آن طلب کنم!
در آن زمان دوتا برادر بودند با عنوان (برادران طلائی) که در کافه‌های لاله‌زار برنامه کمدی داشتند و اگر شعر ترانه‌های روز را به صورت فکاهی در می‌آوردی، پنجاه تومن می‌دادند که بیش از مقداری بود که دو هفته یک بار از خانه می‌گرفتم. نوشتن سه ترانه فکاهی برای آنها آغاز ورود به کار ترانه‌سرائی بود. پس از مدتی دیدم به جای آن جفنگیات می‌توانم ترانه جدی و جدید بنویسم. دوره دوم اما انگیزه‌اش فقط پول نبود.
از حدود ده ترانه‌ای که برای خوانندگان پاپ و اداره فرهنگ و هنر نوشتم سه تای آنها و از جمله ترانه فرهاد مهراد به اصطلاح آن روز ترانه‌های معترض محسوب می‌شدند که یک ژانر کاملا نو و یادآور تصنیف‌های اعتراضی مشروطه بود. علت رها کردن آن نیز محدودیت‌های این فرم بود و ذهنیت عوامانه حاکم بر آن.
* در مقدمه گزیده اشعارتان اشاره دارید به مهاجرت. با همه شور و شوقتان به ادبیات، چرا تحصیل را در رشته‌ای غیر از آن انتخاب کردید و چه چیزی شما را به طور جدی به دنیای ادبیات به ویژه ادبیات عاشقانه شرق دور و باستان علاقه‌مند کرد؟
هنگامی که ایران را ترک کردم کارنامه ادبی مهمی نداشتم که بخواهم نقشه آینده‌ام را بر مبنای آن بکشم. چهارتا مقاله و شش تا ترانه هیچ در باغ سبزی نشان آدم نمی‌دهد. از آن گذشته تعداد دانشگاه‌هایی که در غرب رشته ادبیات فارسی تدریس می‌کردند بسیار اندک بودند و غالبا از مرحله فوق لیسانس به بالا دانشجو می‌پذیرفتند و شاگردانشان اکثرا بورسیه داشتند.
من روی علاقه‌ای که به سینما و هنرهای تجسمی داشتم به امید تحصیل در یکی از آن دو رشته به خارج رفتم و نهایتا گرافیک تبلیغاتی را جهت ادامه تحصیل انتخاب کردم. تردیدی ندارم که آن تجربه‌ها در آنچه امروزه می‌نویسم بی‌تاثیر نبوده و نیست. من اصولا مرز نفوذ ناپذیری میان هنرهای گوناگون نمی‌بینم. همواره رشته‌هائی نامرئی آنها را به هم وصل می‌کند. سینما را نزدیک می‌کند به شعر (برگمان)، شعر را نزدیک می‌کند به موسیقی (مولانا)، رنگ را نزدیک می‌کند به رقص (مینیاتور)، معماری را نزدیک می‌کند به مجسمه‌سازی (فرانک گری) و غیره ....
* به بهانه تورق این گزیده اشعار می‌خواهم از نخستین دفتر شعرهای‌تان و حال هوایش بپرسم. چقدر متاثر از فضای روز شعر ایران بودید و چقدر تحت‌تاثیر خارج از ایران قرار داشتید. علت گرایش شما به شعر غیر سنتی چه بود؟
شاعران غالبا از چاپ اولین مجموعه شعرشان پشیمان می‌شوند. من اما از انتشار نخستین دفتر شعرم (در ملتقای دست و سیب) چندان پشیمان نیستم. نه به این معنی که آنجا شق القمر کرده باشم. به هر صورت و به رغم کمبودهایش تجربه نزدیک به چهل سال زندگی و کتابخوانی پشتوانه آن بوده است. لحن و زبان طبعا تفاوت عمده‌ای با شعر سپید رایج در دهه پنجاه نداشت. شاعران محبوبم در آن دوره اوکتاویو پاز بود و الیوت و والاس استیونس که تعدای از اشعارشان را نیز ترجمه کرده بودم. بی تردید باید چیزهائی از آن‌ها آموخته باشم .
اگر تشخصی در تعدادی از اشعار آن مجموعه باشد به سبب تنوع مضامین آن است و گذر از فضاهای متنوع جغرافیائی بدون قصد و عمد از پیش اندیشیده‌ای. هم سری به شهر زادگاهم یزد زده‌ام، و هم از بلوچستان و تهران و لندن و مکزیک و غیره... گذر کرده‌ام.
زاویه نگاه من مدت مدیدی است که تغییر عمده‌ای نکرده است. چشم انداز اما به طرز ترسناک و بی‌سابقه‌ای مدام در حال دگرگونی است. تغییراتی که ارزیابی و هضم آن در حال حاضر ناممکن است و من را نیز همانقدر گیج کرده است که دنیای اطرافم را* برایم جالب است که در دفاتر نخست گویا دغدغه فرم و شیوه روایت شعری برای شما اهمیت زیادی دارد و در گذر زمان این دغدغه به مساله محتوا تغییر مسیر می‌دهد و محتوا بیشتر از فرم زبان برایتان اهمیت پیدا می‌کند. درست حدس زدم؟
من اصولا به استقلال فرم و محتوا اعتقادی ندارم. به گمانم مهم نیست کدام یک برای شاعر عمده باشد و انرژی‌اش را صرف آن کند. نهایتا زبانی را که اختراع یا انتخاب کرده به او دیکته می‌کند که با چه نوع مضامین و با چه حس و اندیشه‌ای قادر است همخانه و همنشین شود. این که شما می‌گوئید محتوا در مجموعه‌های متاخرم اهمیت بیشتری پیدا کرده را من به فال نیک می‌گیرم.
شاید این برداشت شما ناشی از آن باشد که از زبان در این اشعار به نحوی استفاده شده که خودش را به رخ نکشد. انتخاب این زبان نزدیک به محاوره فارغ از هر اسمی که بر آن نهاده شود نیز به همین نیت بوده است .
* شما در مقدمه برگزیده اشعارتان به دستاوردهای نیما برای شعر معاصر ایران اشاره کرده‌اید. به انرژی نهفته در دینامیک زبان محاوره و تلاش برای آزاد شدنش در شعر. اما به نظر می‌رسد استعاره‌های سنتی شعر ایرانی و حتی ایهام‌هایش در شعر نو نیز جای خود را به مفاهیمی مشابه و دیرفهم داد که تنها شیوه بیانش از حالت مقفی خارج شده است. این را می‌شود در دفاتر شعر ابتدایی شما نیز دید. در واقع ظرفیت زبان و استفاده از زیبایی سادگی آن در دفاتر موخر شماست که نمود پیدا می‌کند. با این نظر موافقید؟
به گمانم اشاره شما به شعر پیش از انقلاب است. به شعر دهه‌های چهل و پنجاه. اگر این طور باشد با شما هم عقیده‌ام. حذف ردیف و قافیه و کوتاه و بلندی اوزان عروضی و نهایتا سپیدنویسی ساختمان شعر نو را یکسره تغییر داد. بند نافش اما کماکان به شعر کلاسیک وصل بود و حس آمیزی و اندیشه غالب بر آن نیز کمابیش یادآور همان عوالمی است که طی هزار سال روح و فکر ایرانی را به تسخیر خود در آورده بود و خلاصی از آن در این سال و زمانه‌ها نیز میسر نخواهد بود و در چشم انداز پیش رو نیز  نقطه پایانی برای تقلید و تکرار آن نمی‌توان متصور شد.
دفاتر اولیه من نیز از این قاعده مستثنی نبود. امروزه اما به‌رغم این که از قافیه‌های درونی، ترکیبات. تکیه کلام‌ها و دیگر اسباب رایج در شعر کلاسیک زیاد استفاده می‌کنم، خوشبختانه اما هوس بازگشت به آن عوالم به سرم نمی زند .
* بخش زیادی از فعالیت ادبی شما در این سال‌ها به ترجمه شعر اختصاص داشته است. می‌خواهم بپرسم آورده ادبی و غیر ادبی ترجمه شعر برای ما در ایران چیست؟ این سوال زمانی برایم مهم می‌شود که می‌بینم به طور عمده آنچه ما از شعر می‌خواهیم و در آیئنه آن از گذشته نگاه می‌کنیم، به نظر می‌رسد با آنچه در غرب و خارج از گستره فارسی‌زبانان از شعر انتظار دارند بسیار متفاوت است. حالا می‌خواهم بدانم تلاقی این دو سختار و تفکر در طول این‌سالها برای ما چه دستاوردی به ارمغان آورده است.
من به دلیلی که بیشتر عمرم را در خارج از کشور گذرانده‌ام شناخت دقیقی از وضعیت ترجمه در ایران ندارم. شعر غیرفارسی را سال‌هاست که به زبان انگلیسی می‌خوانم. پیرامون شعر تمدن‌های کهن مشرق زمین نیز از راه ترجمه انگلیسی آنها به تحقیق و ترجمه پرداخته‌ام. طی این سالها اما از طریق اخبار مربوط به انتشار ترجمه شعر در ایران و مطالعه نمونه‌هائی از آنها در نشریات کاغذی و اینترنتی تا حدودی به آنچه ترجمه و با اقبال مواجه می‌شود آشنا شده‌ام.
ما هنوز در این که چه کلماتی شاعرانه است یا شاعرانه نیست مشکل داریم و مثلا به سطل زباله در یک شعر عاشقانه نمی‌خواهیم جواز عبور بدهیم. در صورتی که به خاطر دعوای بیرون بردن سطل زباله، زن و شوهرهای زیادی با قهر به بستر می‌روندبا استناد به همین اطلاعات می‌توانم بگویم دریچه‌هایی به دور از پیش داوری‌های عقیدتی به سوی شعر ارزشمند کشورهای دیگر گشوده شده که امیدوارکننده است اما کافی نیست. دلیل آن نیز شاید فروش کم و عدم استقبال جامعه کتابخوان باشد. این را هم اضافه کنم که تا قبل از انقلاب سلیقه حاکم بر ترجمه شعر بیشتر ایدئولوژیک بود تا هنری – ادبی و مترجمین بیشتر گرایش به ترجمه کار شاعرانی داشتند که در طیف چپ قرار می‌گرفتند و در یک ارزیابی کلی به عقاید سیاسی شان بیشتر اهمیت داده می‌شد تا چند و چون شعرشان. خوشبختانه مدتی است که ما از این مرحله فراتر رفته‌ایم. اما تاثیر پذیری از ترجمه‌های اخیر نیز متاسفانه قدری دستپاچه و عجولانه بوده است .
* دوست دارم از شما به عنوان فردی که در بطن هر دو تجربه شاعرانه ایرانی و غیر ایرانی(اعم از شرقی و یا غربی) بوده‌اید، سوال کنم که به نظرتان چقدر شعر و شاعری در ایران، دنیاهای تجربه نشده پیش روی خود دارد. در مصاف با شعر روز و رایج در جهان پیرامونمان، ما راه نرفته بیشتری پیش رو داریم یا غرب و شرق؟
در شعر کلاسیک جهان، شاعرانی که در قد و قواره و همطراز شاعران کلاسیک ما باشند در حد انگشتان یک دست هم نیستند. شعر فارسی کلاسیک شاید جامع‌ترین و شفاف‌ترین آینه حس و اندیشه جهان کهن باشد. اما تردیدی نیست که در شعر و ادب جهان مدرن ما از آنها عقب افتادیم و سرمشق‌هایمان را نیز از زمان نیما تا عصر حاضر از آنها گرفته و هنوز می‌گیریم و گاهی به آن افتخار نیز می‌کنیم.
اما پاسخ به این سئوال که در حال حاضر چند پله از آنها عقب هستیم می‌تواند قدری دشوار باشد. قدر مسلم آنها به عرصه‌هائی پا گذاشته‌اند که در فرهنگ ما هنوز تابو محسوب می‌شود. در بعضی از زمینه‌ها شاعر ایرانی به خاطر ممیزی اصلا وارد نمی‌شود که سیاست روز و اروتیزم از آن جمله است. کمبودها اما فقط محدود به همین‌ها نیست. ما هنوز در این که چه کلماتی شاعرانه است یا شاعرانه نیست مشکل داریم و مثلا به سطل زباله در یک شعر عاشقانه نمی‌خواهیم جواز عبور بدهیم. در صورتی که به خاطر دعوای بیرون بردن سطل زباله، زن و شوهرهای زیادی با قهر به بستر می‌روند. روی هم رفته اما می‌توانم بگویم وضع شعر ایران در این ارتباط خیلی بهتر و هماهنگ‌تر با تحولات جهانی است تا فرضا نقاشی و معماری و به ویژه موسیقی که هنوز دارد در پس کوچه‌های عهد دقیانوس پرسه می‌زند .
* جناب صفاری توقع خودتان از شعر این روزها چقدر تغییر کرده و در آن به دنبال چه هستید؟
زاویه نگاه من مدت مدیدی است که تغییر عمده‌ای نکرده است. چشم انداز اما به طرز ترسناک و بی‌سابقه‌ای مدام در حال دگرگونی است. تغییراتی که ارزیابی و هضم آن در حال حاضر ناممکن است و من را نیز همانقدر گیج کرده است که دنیای اطرافم را .
ما امروزه شاهد بزرگترین دگرگونی تاریخی پس از انقلاب صنعتی هستیم. این انقلاب آنچنان سنگ عظیمی در اقیانوس جهان انداخته است که دهه‌ها طول می‌کشد تا امواج و نوسانات آن فرو بنشیند و بتوان به ارزیابی دستاورد آن نشست. متاسفانه و به رغم تمام دستاوردهای مثبت این انقلاب چشم‌انداز خوشایندی را من در افق روبرو نمی‌بینم. خشونت بی‌سابقه، گرایش به راست افراطی در سیاست دنیا، تبدیل سرمایه‌داری به سرمایه‌پرستی، در هم تنیدگی غیرقابل تشخیص جهان مجازی با جهان واقعی، سقوط بی‌سابقه اخلاق که یادآور خشم الهی و تخریب سُدم و گمرا در کتاب مقدس است و پدیده‌های شوم دیگر که هیچکدام چشم‌انداز خوشایندی را ترسیم نمی‌کنند .
تردیدی نیست که این تحولات در آینده‌ای شاید نه چندان دور سرنوشت انواع هنر و از جمله شعر را نیز تغییر خواهد داد. هم اکنون از دستاوردهای مثبت علمی و صنعتی آن در هنر سینما و معماری استفاده روز مره می‌شود. اما جواز ورود به شعر و ادبیات و هنرهائی که با حس و عاطفه سر و کار دارند موکول می‌شود به زمانی که درونی ِ هنرمند شده و به حد خاطره و نوستالژی برسند.
بخشی از دغدغه من از این بابت است که نه می‌توان این تحولات را یکسره نادیده گرفت، نه آنقدر جا افتاده و بیات شده‌اند که به طرزی طبیعی و نا خودآگاه قدم به عرصه شعر بگذارند. شاید عمر من و هم نسلان من کفاف ندهد که شاهد فرو نشستن گِل و لای این سیل سهمگین باشیم و بازتاب چهره خود را در آینه آن تماشا کنیم. به گمانم از ساز و کار آن دنیا زن و مردی سر در می‌آورند که در حال حاضر هفت ساله‌اند و سرشان آنقدر شلوغ که وقت ندارند روش‌های ساده‌تر دانلود و فتوشاپ را به پدر مادر خِنگشان که من را نیز شامل می‌شود یاد بدهند!